زلزله آذرآبادگان

روزگارانی بر من گذشته لذا زلزله های زیادی یادم مونده.از زلزله درشتاش گرفته تا کوچیکاش.از زلزله طبس گرفته تا رودبار و بم و این آخری آذربایجان.

والا چی بگم؟نمی خوام در مورد سکوت چند روزه صدا سیما بگم.به من چه

نمی خوام در مورد این بگم که چرا یه زلزله ۶ ریشتری که آب تو دل ژاپنی ها تکون نمی ده برای ما دل که هیچ جان ما رو هم تکون مرگ میده؟به تو چه

نمیخوام بگم بعد این همه مصاحبه ها و تبلیغات جورواجور از مقاوم سازی ساختمان ها و چه و چه ُ چرا باز ما ساختمانهای گلی داریم.چرا ساختمان های مهندسی ساز ما هم گاها می ریزند؟پس این پولها و اعتبارات کجا رفته؟به من و تو چه

اینجا بحث زلزله دو قسمت می شه. سخت افزار و نرم افزار

بحث ساختمان و کمک منقدی و غیر نقدی و خون دادن اجمعینش سخت افزاره

بنده که نه خون درست درمونی تو این رگ وامونده دارم و نه پولی تو حساب لامصبم.لذا این کارهای سخت سخت کار ما نیست.

 می مونه کمک نرم افزاری مانندحرفهای قشنگ قشنگ زدن چون خرجی نداره اینجانب تمام قد در خدمتم.

در این مورد هم چون از ما بهتران حرف های بهتری زدند لذا دو مقاله از دوستم کیوان که در زمان زلزله بم نوشت برایتان می آورم.روی آنها کلیک کنید و بخوانید.

مدیریت بحران

یک قلب شکسته بیشتر آسیب می بیند

میدونید بدتر از زلزله و سیل و اینجور مصیبت ها چیه؟

احساس تنهایی

آذرآبادگانیهای ما نبایستی فکر کنند که ما فراموششان کردیم.

اگر مثل من پولی در حساب ندارید قلب که در سینه دارید.

 

سه قصه

قصه اول:

قاسم رضایی مدال طلای خود را برای همدردی به زلزله‌زدگان آذربایجان تقدیم کرد

موفقیت قاسم رضایی در مرحله 1/4 نهایی

 صدمات وارد شده در حادثه زلزله اهر (آذربایجان غربی)

قاسم رضایی که موفق شده بود با گذشتن از سد حریفان قدرتمندش مدال طلای وزن ۹۶ کیلوگرم کشتی فرنگی بازی‌های المپیک لندن را از آن خود کند، برای ابراز همدردی با مردم زلزله‌زده آذربایجان این مدال باارزش را به هم‌وطنان آذری‌زبانش تقدیم کرد. وی در این زمینه به گفت: مدال خودم را به هم‌وطنان آذری‌زبان تقدیم می‌کنم، با این اعتقاد که این مدال نتیجه دعای خیر این عزیزان است. این مهم را انجام می‌دهم و امیدوارم این هدیه ناقابل اینجانب را که ماحصل زحمات پانزده ساله‌ام در کشتی است، پذیرا باشند. به امید اینکه قدری از درد‌ها و آلام این عزیزان کاسته شود.

 

قصه دوم:

 

میگن رضا شاه شبها با ماشین توی خیابون های طهران میگشته و به امورات

نظامی کشور رسیدگی میکرده !

یک شبی که داشته توی خیابون ها گشت می زده می بینه یک درجه دار نظامی

داره مست و پاتیل توی خیابون تلو تلو میخوره و راه میره ,رضا شاه به

راننده اش میگه وایسا این نظامی را سوار کن ببینم کیه که با این وضع داره

توی خیابون تلو تلو می خوره !

راننده درجه دار را سوار میکنه و میشینه جلو , رضاخان هم عقب نشسته بوده !

رضاخان شروع میکنه سوال کردن و می پرسه:

- سربازی ؟

نظامی : برو بالاتر …

- گروهبانی ؟

نظامی : برو بالاتر …

- سروانی ؟

نظامی : برو بالاتر …

- سرگردی ؟

نظامی : برو بالاتر …

- سرهنگی ؟

نظامی میگه بزن قدش !

نظامی هم بعد از سوال و جوابرضا شاه شروع میکنه به سوال کردن …

- سربازی ؟

رضاخان : برو بالاتر …

- گروهبانی ؟

رضاخان : برو بالاتر …

- سروانی ؟

رضاخان : برو بالاتر ….

- سرگردی ؟

رضاخان : برو بالاتر …

- سرهنگی ؟

رضاخان : برو بالاتر …

- تیمساری ؟

رضاخان : برو بالاتر …

- سپهبد ؟

رضاخان : برو بالاتر …

- رضاخانی ؟

رضاخان : بزن قدش !

نظامی فرو میره توی صندلی ماشین و حالا رضا شاه  می پرسه …

- ترسیدی ؟

نظامی : برو بالاتر …

- شاشیدی ؟ ( ببخشید البته )

نظامی : برو بالاتر …

- ر….ی ؟

نظامی : بزن قدش

قصه سوم:

دو سه ماه پیش رفتم استخر امیر که در آمله.خلوت بود.یه کم شنا کردم.تو استخر یکی را دیدم با قیافه ای آرام  که تو آب راه می رفت.از استخر دراومدم رفتم حمام ترکی و یه صفایی به بدنمون دادیم.اومدم بیرون دیدم اون آقا همینجوری داره راه میره.رفتم یه دلستر تگری زدم و اومدم دیدم هنوز داره راه میره.رفتم سونای خشک و اومدم.دیدم هنوز داره راه میره.یه شیرجه تو استخر زدم دیدم بازم راه میره.رفتم سونای بخار دیدم اون هم اومد اونجا.چهره صمیمی  داشت و یال و کوپالی.

گفتم:داداش ورزشکاری.گفت :آره

گفتم:کشتی گیری

گفت:آره

گفتم:آزادکاری

گفت:فرنگی

گفتم:مقام استانی داری

یه چیزی گفت شبیه برو بالاتر

گفتم:اردوی تیم ملی رفتی .

گفت:هستم

گفتم:رقیب تو کیه

گفت:رقیب ندارم

گفتم:پس تو نفر اول تیم ملی هستی؟

یه چیزی گفت شبیه بزن قدش(البته یه کم با افتادگی و خاکی بازی)

بله این آقا همون قاسم ر ضائی بود که البته الان همه می شناسنش

وقتی در فینال کشتی را برد من هنوز در فکر آن روز در استخر بودم و آن نگاه خاکی از پشت ابروان پرپشتش که با طمانینه وکمی خجالت به سوالات یه بچه پررو پاسخ می گفت و یاد آن افتادم که راستی برای قهرمانی المپیک چند ساعت بایستی در استخر راه بری؟

حالا ربط این سه قصه را فهمیدید؟

 

حیف نون ها و دست مریزاد ها

قبلنا یه چند وقتی کشتی گرفتیم.کمی پشت مردم را به خاک مالوندیم و خیلی هم پشت ما به خاک چسبونده شد و رومون هم کم .می خواهم بگم که با کشتی بیگانه نیستم و می تونم بفهمم که حمید سوریان دیروز و امید نوروزی امروز واقعا زیبا کشتی گرفتند و امید نوروزی در امروز هم به همچنین.موج شادی که این دو جوان به ما تزریق کردند با هیچ دلار و طلایی قابل مزنه نیست و این ثروت تولیدی آنها یعنی شادی و لذت در هیچ بانکی خورد نمی شه فقط یک جمله شاید به شود گفت:

دست مریزاد

 

از همینجا درود می فرستم به قهرمانان مدال آور تا به حال

به نواب نصیر شلال

نواب نصیر شلال

به حمید سوریان

حمید سوریان

به امید نوروزی

امید نوروزی

به محمد بنا این مرد عجیب و مربی نابغه این بنای کشتی فرنگی ما

محمد بنا

به کیانوش رستمی

و همه افتخار آفرینان بی ادعا و نه مثل فوتبالیست ها کم مایه های پر ادعا

از آن طرف فوتبال پرسپولیس را هم دیروز دیدیم.دیدیم که این موجودات چه چیزی را به این ملت تزریق می کنند.

حسرت را فحش را سنگ را عصبیت را بی تربیتی را کنار زمین جلوی دوربین شاشیدن را .شوخی خصوصی و رختکنی در جلوی دوربین و جلوی چشم همه انجام دادن را  فساد را و و و و و

 از عجایب اینکه فوتبالیست ها برای این شاهکاری هایشان پول هم می گیرند.پول هنگفت.میلیارد میلیارد.

می دانی برای شمردن یک میلیارد عمر چند انسان باید روی هم گذاشته شود .برو حساب کن و تعجب.

حالا اینها با این همه پولی که می گیرند چه گلی به سر ملت زده اند؟

کدام مقام جهانی را دارند؟

کدام مقام المپیکی را دارند؟

فقط یک جمله می شد گفت:

حیف اون نون!!!!!!!

این همه مدالی که در رشته های کشتی وزنه تکواندو در جهان و المپیک این قهرمانان گرفتند از بابتش چقدر گیرشان آمده؟شاید سر جمع همه شان به یک میلیارد هم نرسد!!!!!یعنی در آمد متوسط یک ساله یه فوتبالیست متوسط زپرتی

این یعنی بی عدالتی و بایستی نگاه مسئولان به این مورد کاملا تغییر کند.اصلا شاید بهتر باشد دکون فوتبال ناپاک فاسد فعلی را جمع کنند و یه سیستم دیگه ای را پیاده کنند.

یه باغبون هم وقتی می بینه درختش ثمر نداره و فقط برگ می ریزه اونو از ریشه می کنه و یه چیز دیگه میکاره.

بنده می خوام به اهالی فوتبال بگم :

جمعش کنید بابا

عشق ورزیدن به خانواده

من سالها مجردی زندگی کردم.وبعد یکی زد پس کله منو ازدواج کردم.اوائل حس من این بود که در بند شدم.به خود گفتم: عیب نداره.غم گذشته مخور

اي دل اندربند زلفش از پريشاني منال

مرغ زيرك چون به دام افتد تحمل بايدش

و خیلی وقت ها دلم هوای دوران رهایی و ولنگاری مجردی را می کرد.اما حالا پس از گذشت سالها وقتی به زندگیم نگاه می کنم می بینم که تقریبا اگر دو جا باشه که در آن احساس راحتی می کنم یه جاش خونه است.قبلنا تا تقی به توقی می خورد می زدم بیرون.اما حالا تا فرصت گیر میارم میام خونه .

نمیدونم چی شده ولی اینقدر این تغییر به تدریج صورت گرفته که نفهمیدم چه جوری اینجوری شده.

 

زوج های جوان باید بدانند که زندگی خانوادگی و عشق به آن یک شبه اتفاق نمی افته و شاید در اوایل زندگی این موضوع موجب نارضایتیهایی شود اما به تدریج خوگیری به شرائط جدید حاصل می شود و انسان یاد می گیرد که در این محیط جدید نیز چگونه آرامش یابد.بنابر این هیچوقت در ابتدای زندگی مشترک دنبال آرامش نباشید.و مسئله دیگر اینکه اگردر دنیای بیرون و در محل کار آدم مزخرفی هستید و آرامش خود و دیگران را سلب می کنید.حداقل سعی کنید بهترین همسر ، شوهر ، بچه،مادر و بابای دنیا باشید.

خلاصه اینکه محیط خانواده بایستی محیط امنی باشه و این مستلزم این هست که از این محیط لذت ببرید و نشه که مثل بعضی ها بشید که تا دستشوئیشون نگیره خونه نمیان.

حلا یه چند تا عکس از عشق به خانواده در میان حیوانات را ببینید و یاد بگیرید.














 

ادامه نوشته