قصه اول:
قاسم رضایی مدال طلای خود را برای همدردی به زلزلهزدگان آذربایجان تقدیم کرد


قاسم رضایی که موفق شده بود با گذشتن از سد حریفان قدرتمندش مدال طلای وزن ۹۶ کیلوگرم کشتی فرنگی بازیهای المپیک لندن را از آن خود کند، برای ابراز همدردی با مردم زلزلهزده آذربایجان این مدال باارزش را به هموطنان آذریزبانش تقدیم کرد. وی در این زمینه به گفت: مدال خودم را به هموطنان آذریزبان تقدیم میکنم، با این اعتقاد که این مدال نتیجه دعای خیر این عزیزان است. این مهم را انجام میدهم و امیدوارم این هدیه ناقابل اینجانب را که ماحصل زحمات پانزده سالهام در کشتی است، پذیرا باشند. به امید اینکه قدری از دردها و آلام این عزیزان کاسته شود.
قصه دوم:

میگن رضا شاه شبها با ماشین توی خیابون های طهران میگشته و به امورات
نظامی کشور رسیدگی میکرده !
یک شبی که داشته توی خیابون ها گشت می زده می بینه یک درجه دار نظامی
داره مست و پاتیل توی خیابون تلو تلو میخوره و راه میره ,رضا شاه به
راننده اش میگه وایسا این نظامی را سوار کن ببینم کیه که با این وضع داره
توی خیابون تلو تلو می خوره !
راننده درجه دار را سوار میکنه و میشینه جلو , رضاخان هم عقب نشسته بوده !
رضاخان شروع میکنه سوال کردن و می پرسه:
- سربازی ؟
نظامی : برو بالاتر …
- گروهبانی ؟
نظامی : برو بالاتر …
- سروانی ؟
نظامی : برو بالاتر …
- سرگردی ؟
نظامی : برو بالاتر …
- سرهنگی ؟
نظامی میگه بزن قدش !
نظامی هم بعد از سوال و جوابرضا شاه شروع میکنه به سوال کردن …
- سربازی ؟
رضاخان : برو بالاتر …
- گروهبانی ؟
رضاخان : برو بالاتر …
- سروانی ؟
رضاخان : برو بالاتر ….
- سرگردی ؟
رضاخان : برو بالاتر …
- سرهنگی ؟
رضاخان : برو بالاتر …
- تیمساری ؟
رضاخان : برو بالاتر …
- سپهبد ؟
رضاخان : برو بالاتر …
- رضاخانی ؟
رضاخان : بزن قدش !
نظامی فرو میره توی صندلی ماشین و حالا رضا شاه می پرسه …
- ترسیدی ؟
نظامی : برو بالاتر …
- شاشیدی ؟ ( ببخشید البته )
نظامی : برو بالاتر …
- ر….ی ؟
نظامی : بزن قدش
قصه سوم:
دو سه ماه پیش رفتم استخر امیر که در آمله.خلوت بود.یه کم شنا کردم.تو استخر یکی را دیدم با قیافه ای آرام که تو آب راه می رفت.از استخر دراومدم رفتم حمام ترکی و یه صفایی به بدنمون دادیم.اومدم بیرون دیدم اون آقا همینجوری داره راه میره.رفتم یه دلستر تگری زدم و اومدم دیدم هنوز داره راه میره.رفتم سونای خشک و اومدم.دیدم هنوز داره راه میره.یه شیرجه تو استخر زدم دیدم بازم راه میره.رفتم سونای بخار دیدم اون هم اومد اونجا.چهره صمیمی داشت و یال و کوپالی.
گفتم:داداش ورزشکاری.گفت :آره
گفتم:کشتی گیری
گفت:آره
گفتم:آزادکاری
گفت:فرنگی
گفتم:مقام استانی داری
یه چیزی گفت شبیه برو بالاتر
گفتم:اردوی تیم ملی رفتی .
گفت:هستم
گفتم:رقیب تو کیه
گفت:رقیب ندارم
گفتم:پس تو نفر اول تیم ملی هستی؟
یه چیزی گفت شبیه بزن قدش(البته یه کم با افتادگی و خاکی بازی)
بله این آقا همون قاسم ر ضائی بود که البته الان همه می شناسنش
وقتی در فینال کشتی را برد من هنوز در فکر آن روز در استخر بودم و آن نگاه خاکی از پشت ابروان پرپشتش که با طمانینه وکمی خجالت به سوالات یه بچه پررو پاسخ می گفت و یاد آن افتادم که راستی برای قهرمانی المپیک چند ساعت بایستی در استخر راه بری؟
حالا ربط این سه قصه را فهمیدید؟