<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>روان شناسی و اجتماعی</title>
<link>http://ghaemyali.blogfa.com/</link>
<description>نوشته های یک معلم</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 29 Dec 2009 07:03:23 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>چی بگم</title>
<link>http://ghaemyali.blogfa.com/post-303.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#ff0000 size=5&gt;&lt;STRONG&gt;باز این چه شورش است که در خلق عالم است&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=5&gt;&lt;STRONG&gt;باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 29 Dec 2009 07:03:23 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ghaemyali&amp;postid=303</comments>
<dc:creator>ghaemyali</dc:creator>
<guid>http://ghaemyali.blogfa.com/post-303.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تجاوز</title>
<link>http://ghaemyali.blogfa.com/post-302.aspx</link>
<description>&lt;B&gt;&lt;/B&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;روزی روزگاری زیر این چرخ کبود مردکی بود که تا تقی به توقی می خورد دق دلیش را سر زنش خالی می کرد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;گشنه بود زنش را می زد&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt; تشنه بود زنش را می زد&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt; عصبانی بود زنش را می زد&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt; بی حوصله بود زنش را می زد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;روزی از روزها  اما بدجوری زنش را زد طوریکه زن بی نوا فقط مرد!!مرد به سر خودکوبید نه از سر دلسوزی بل از عقوبت خود .به بیرون زد و نزد دوست خود شد و گفت :چه نشسته ای که این بر من گذشت.چه کنم؟دوست قدری فکر کرد و گفت:به بازار برو و جوانی زیباروی را نشان کن .او را به بهانه ای به خانه ببر و سرش را گوش تا گوش ببر و در کنار جنازه همسرت قرار ده .سپس نزد پدر زن شو و بگو که دخترت به من خیانت کرد و من  مجبور به قتال او و معشوقش  شدم.مردک همچنان کرد که دوست گفت.پدر زن و اهالی محل او را به عنوان قهرمان ناموس پاس داشتند و عزیزش شمردند.مردک بعد قهرمانی به دکان دوست رفت و بسیار شکر گزارش شد.بعد به اتفاق به خانه شدند تا شاهکارشان را ببیننداما بعد دیدن صحنه  قلب دوست  از حرکت ایستاد و نفسش به آخر رسید. قبل از مرگ با خود زمزمه ای می کرد مردک گوش به دهانش نهاد و شنید که :آن پسر زیبایی که کشتی تنها فرزند من بود!!!!!!!!!!!!!!!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;B&gt;&lt;I&gt;&lt;FONT size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/I&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;B&gt;&lt;I&gt;&lt;FONT size=3&gt;امروز مصاحبه ای از زن مورد تجاوزقرار گرفته را در روزنامه جام جم خواندم:&lt;/FONT&gt;&lt;/I&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;B&gt;&lt;I&gt;&lt;FONT size=3&gt;این اتفاق چطور افتاد؟&lt;/FONT&gt;&lt;/I&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;B&gt;&lt;I&gt;&lt;FONT size=3&gt;سوار یک خودروی مسافر بر شخصی شدم،در طول راه چند نفر...............التماسهایم فایده..............&lt;/FONT&gt;&lt;/I&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;B&gt;&lt;I&gt;&lt;FONT size=3&gt;شوهرت می گوید تو قصد خودکشی داشته ای .چرا؟تو که در این حادثه مقصر نبوده ای!!!&lt;/FONT&gt;&lt;/I&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;B&gt;&lt;I&gt;&lt;FONT size=3&gt;من به اندازه همه دنیا تحقیر شده ام.از آن روز ........................شوهرم نمی تواند تحملم..............طلاقم........افسردگی حاد........وحشت.........&lt;/FONT&gt;&lt;/I&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;B&gt;&lt;I&gt;&lt;FONT size=3&gt;واقعیت این است که مجرمان پرونده ای مشابه پرونده تو آزاد شده اند،نظرت چیست؟&lt;/FONT&gt;&lt;/I&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;B&gt;&lt;I&gt;&lt;FONT size=3&gt;زن به شدت می گرید....از آنها بپرس که اگر این اتفاق برای بستگان آنها می افتاد ،مجرمان را آزاد می کردند؟!&lt;/FONT&gt;&lt;/I&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;حتما شنیدید که دیروز پریروز 6 نفری که به یک زن تجاوز به عنف کرده بودند آزاد شدند!!!!راستی اگر قاضی ای که آنها را آزاد کرده بعد شاهکارش به خانه برود و ببیند که زنش خانه نیست و ازبیمارستان برایش بزنگند که زنش از شدت آسیب تجاوز در بیمارستان بستریست و او از این خبر انشاالله سکته کند و به زمین افتد هنگام  آخرین نفسش در گوش ما چه خواهد گفت؟&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=4&gt;مرا ببخشید اگر بعد این همه مدت مطلبی آوردم تلخ و گزنده .چه کنم &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=4&gt;با خود گفتم: اگر  مردی مثل من  نتواند بر این مصیبت گریه کند و بمیرد حداقل از آن بنویسد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 17 Nov 2009 19:43:42 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ghaemyali&amp;postid=302</comments>
<dc:creator>ghaemyali</dc:creator>
<guid>http://ghaemyali.blogfa.com/post-302.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://ghaemyali.blogfa.com/post-300.aspx</link>
<description>برای هر چیزی انگیزه ای وجود دارد تا حظ بردنی باشد این انگیزه مدتی در من نبود ولی انگاری دوباره این مرده در دل تابوت تکان می خورد آرام آرام&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به زودی به روزم&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 21 Oct 2009 08:03:48 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ghaemyali&amp;postid=300</comments>
<dc:creator>ghaemyali</dc:creator>
<guid>http://ghaemyali.blogfa.com/post-300.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>افسانه جومونگ</title>
<link>http://ghaemyali.blogfa.com/post-299.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;هی خواستم از جومونگ ننویسم  چون احساس می کنم صحبت از این سریال به هم زدن تپه ای از زباله گند و  عفنیست که نتیجه آن فقط آزار مشام خواننگان است    و واقعا هم ننوشتم .اما به خوذد می گویم علی جان تاوقتی بوی عفنی نیازاردت کی فکر چاره باشی.این موضوع و همچنین مقاله ای که از روزنامه جوان خواندم باعث شد تا با قلمم این گه بدبو را هم بزنم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;روزنامه اصول گرای جوان وابسته به سپاه پاسداران نوشته است:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;جومونگ کار صهیونیست هاست!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;«در سريال&quot;افسانه جومونگ&quot; جومونگ همچون موسى (ع) در خانه فرعون (امپراتور) رشد و نمو مى  كند،با وى به مخالفت برمى خيزد و در نهايت مردم آواره را با گذراندن از رودخانه اى پهناور (كه گذرموسى (ع) از رود نيل را تداعى مى كند) به سرزمين خالى از سكنه (!) پدرانش يعنى چوسان قديم (ارض موعود) وارد مى كند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چوسان در ذهن عبارت «چو سان - jew sun» يعنى خورشيد يهود را متبادر مى سازد و ماجرا آنجا شگفت آور مى شود كه خورشيد در تورات، نماد ارض موعود يا سرزمين مادرى مى باشد! چوسان كه ارض موعود شد، منجى اين قوم - جومونگ - نيز راهبى يهودى مى شود (jew monk = راهب يهودى) و پايه هاى ابتدايى امپراتورى خود را در جو لبن (jew lebun = لبنان يهود) بنا مى كند. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در اكثر واژه هاى كليدى اين افسانه كره اى، «جو» يا چيزى شبيه آن (كه دقيقاً با همين تلفظ، در زبان لاتين به معناى يهودى است) به كار رفته است. شايان ذكر است، لازم نيست دقيقاً املاى اين لغات صحيح  باشد؛ چرا كه در عمل هم ممكن نيست. بلكه نويسندگان اين افسانه كوشيده اند از اسامى يا كلماتى بهره  ببرند كه بيشترين شباهت را با اسامى و مفاهيم يهود داشته باشند و تلفظ مشابه آنها - نه الزاماً املا - اهداف صهيونيستى عناصر پشت پرده اين مجموعه را در ذهن بينندگان نهادينه كند. جالب اينكه بيشتر اين عبارات، اسامى خاص هستند تا در صورت ترجمه و دوبله به زبان هاى ديگر، تغيير نكنند.»&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;:« نقش زنان در اين سريال (اعم از كاراكترهاى مثبت ومنفى) انسان را به ياد پيامبران زن هفتگانه يهود يا حداقل ديگرانى چون ريوقا، ساره، يائل و ... مى اندازد. شخصيت بانو «سوسانو» بسيار شبيه «دبورا» پيامبر زن يهودى است كه بنابر فصل هاى چهار و پنج كتاب شوفطيم از مجموعه عهد عتيق بر سربازان سيسرا پيروز مى گردد يا اقدامات تجارى وى «گراسيا ناسى» زن تاجر معروف يهودى و عامل اصلى نفوذ يهوديان در دربار عثمانى را در خاطر زنده مى كند. بانو سويا (همسرجومونگ) نيز كه ابتدا به اسارت مى رود، ولى پس از بازگشت به خاطر اهداف عاليه قوم همسرش از معرفى مجدد خود سرباز مى زند، انسان را ياد داستان «هدسه» كه بنابر فيلم صهيونيستى «يك شب با پادشاه» به زور از خانه عمويش مردخاى ربوده شد و به همسرى خشايار شاه درآمد، مى اندازد.»&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;این روزنامه سریال را به سلاح هاس نامتعارف نیز مریوط دانسته و می نویسد: «جومونگ براى دفاع از خود، حق دارد از سلاح هاى نامتعارف زمان خودش مانند شمشير فولادى، بمب هاى آتشزا و ... عليه دشمنان خود استفاده كند تا جايى كه بيننده، اين برترى تسليحاتى را نوعى حق مسلم وى مى داند كه حاصل هوشمندى و تخصص كارگزاران اوست... دشمن اصلى جومونگ، امپراتورى چينى ها يا همان «هان» است كه سربازهايش با پرى كه روى كلاهخودهايشان دارند، بى شباهت به جنگاوران مسلمان نيستند.»&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نویسنده در ادامه بجث را به گوگل کشانده و می افزاید:« آنجا كه قرار است امپراتورى نو بنياد جومونگ «گوگورى يو» نام گيرد، بيننده را به ياد تبليغات و شايعات گسترده مبنى بر تاسيس كشورى به نام گوگورى يو يا گوگ لند در جزيره اى G شكل «لوگوى اصلى شركت گوگل» در اقيانوس آرام از سوى مديران گوگل مى اندازد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;البته شايد سخت باشد اگر بگويم حرف G از نمادهاى اصلى فراماسونرى است يا اينكه نرم افزار google earth هيچگاه آنگونه كه پايگاه اتمى نطنز را به وضوح مشخص كرده پايگاه اتمى ديموناى اسراييل را به دلايل امنيتى تصوير نكرده است. نمى دانم شايد اين هم از ترفندهاى اقتصادى بانو سوسانو و جومونگ باشد!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; البته با تمام تلاش و زبردستى كه نويسندگان و دست اندركاران كره اى- اسراييلى اين مجموعه به خرج داده اند، هيچگاه نخواهند توانست اسامى برخى شخصيت ها و كاراكترهاى اين سريال مانند «مگول»، «يا گاك» و «ماگاك» را كه از ديدگاه ترمينولوژى يا اصطلاح شناسى همان «مغول»، «ياجوج» و «ماجوج» خودمان هستند، با پوشش فرهنگى بپوشانند؛ چرا كه همواره در پشت اين اسامى قتل و غارت، خونريزى و توحش نهفته است. البته بد نيست بدانند كه مردمان اين سرزمين همان صاحبان فرهنگى هستند كه از مغول ها، مسلمان ساختند و بنا بر برخى تفاسير اين ذوالقرنين يا كوروش ايرانى بود كه اسلاف و اجداد آنها يعنى ياجوج و ماجوج را از اين سرزمين بيرون  راند. به هر حال اگر يكى از قسمت هاى اين سريال را از دست داديد، چندان نگران نباشيد چون صدا و سيما آن را سه بار برايتان پخش خواهد كرد! »&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;واقعا عجیبا غریبا عجیبا غریبا و باز هم عجیبا غریبا.اختلالی در انسان ها وجود دارد به نام &lt;B&gt;&lt;U&gt;هذیان پارانویید &lt;/U&gt;&lt;/B&gt;یا همان شکاک حودمان.یه همچه آدمی زمین و زمان را به هم می دوزد تا شک خود را ثابت کند.در مرحله اول تو هم  حرف هایش را باور می کنی چرا که منطقی به نظر می رسد اما خوبیش اینه کنه بعد یه مدت زمانی که هی تکرار کرد و هی تکرار کرد تازه می فهمی که ای دل غافل سر کار رفتی .اما قسمت بد ماجرا اینه که فرد پارانویا  به هیچ وجه من الوجود حرف حساب تو کتش نمی ره .در زمان عود بیماری بهترین کار سکوت است چرا که هر عکس العمل تو  را با ذهنیت خودش تعبیر می کند.برای درمان ابتدا بایستی دست و بالش را به تخت بست و به زور هم که شده چند قلم دارو تو خندق بلایش بریزی تا حالش قدری جا بیاید آنوقت دو تا کلمه حرف حساب بارش می کنی.تازه این اختلال چیزی نیست که با این نون و ماست ها از بین برود چرا که  بافته در شخصیت فرد است و هر از چند گاهی به اشکال گوناگون خود را بروز می دهد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شاید بشود دست و پای یک شخص را بست و با دارو چهار تا کلمه  حرف حساب بارش کرد اما اگر جامعه ای به این درد مبتلا شود چه خاکی بر سر کنیم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;راستی  سنتان تا به آن درجه است که سریال دایی جون ناپلئون را به یاد بیاورید .ما که یادمان نمی آید چون اصلا تلویزیون نداشتیم .آن موقع ها مکتب می رفتم و بر طبق تعالیم ملا مام بزرگ خدابیامرز تلویزیون حرام بود و من هم بعد اینکه بابام تلویزیون خرید داد و قال و گریه به راه انداختم که:ای پدر آن را از این خا نه بیرون ببر که حرام است و حرام است حرام است.جهت اطلاع اینکه در زمان انقلاب بنده کلاس دوم ابتدایی بودم حالا شما پیدا کنید پرتقال فروش را(سن مرا)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;والا دایی جون ناپلئون هم اگه بود حتما جلوی نویسنده این مقاله لنگ می انداخت.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 05 Sep 2009 06:50:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ghaemyali&amp;postid=299</comments>
<dc:creator>ghaemyali</dc:creator>
<guid>http://ghaemyali.blogfa.com/post-299.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بدون شرح</title>
<link>http://ghaemyali.blogfa.com/post-298.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt; اگر می خواهید بدونید در این مدت کجا بودم، چه کردم  و چر ا ننوشتم باهاس به خدمت انورتون عرض کنم که نپرسید و بعدش اینکه  نپرسید که چرا نپرسیم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حالا که جوابتون را گرفتید می خوام شما را ببرم به یه آزمایشگاه  روان شناسی .کجا؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;زندان.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;این آزمایش را پارسال به بهانه تاثیر محیط در شخصیت آوردم ولی اگر می پرسی الان چرا آوردی باید بگویم نپرس و اگر می پرسی چرا نپرسیم باید عرض کنم که نپرسید که چرا نپرسیم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بله&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;در پژوهشی برجسته و عجیب فیلیپ زیمباردو و دانش جویانش ،زندان شبیه سازی شده ای را در زیرزمین گروه روان شناسی دانشگاه استنفورد ایجاد کردند و عده ای از جوانان بهنجار ،بالغ ،باثبات و باهوش را در این زندان جای دادند.زیمباردو از طریق شیر و خط انداختن یک سکه ،نیمی از آنان را به عنوان زندانی تعیین کرد و نیمی دیگر را به عنوان زندانبان. بدینسان جوانان چند روز را در آنجا به سر آوردند.البته خونه خاله نبود که هر وقت دلشان بخواهد رفت و آمد کنند.اونجا چند روزی واقعا زندانی وزندانبان بودند.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;چه اتفاقی افتاد؟&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;بگذارید زیمباردو خود ماوقع را بیان کند که خواندنیست:&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;در پایان فقط شش روز،مجبور شدیم زندان شبیه سازی شده را ببندیم.زیرا آنچه را که دیدیم وحشتناک بود.دیگر نه برای ما و نه برای اغلب آزمودنی ها روشن نبود که مرز بین شخصیت واقعی و نقش آنها کجاست.اکثر آنها واقعا به صورت زندانی و زندانبان درآمده بودند و دیگر قادر نبودند به روشنی بین خود و نقش خود در این آزمایش تفاوت بگذارند.تقریبا در تمام جنبه های رفتار ،تفکر و احساس آنها تغییرات فاحشی به وقوع پیوست و کمتر از یک هفته زندانی شدن آزمایشی عمری یادگیری را زایل کرد.در آزمودنی ها ارزشهای انسانی نابود شد و خودپنداره زیر سوال رفت و زشت ترین،پست ترین و بیمارگونه ترین چهره طبیعت انسانی ظاهر گردید.برای ما وحشتناک بود که ببینیم بعضی از پسران شرکت کننده در این آزمایش(زندانبانان) با پسران دیگر همچون حیوانات پست رفتار می کنند و از بیرحمی لذت می برند، در حالی که پسران دیگر (زندانیان)چاپلوس و مطیع شده و به صورت ماشین های بی شباهت به انسان درآمده اند که تنها فکرشان فرار ،بقای فردی و نفرت فزاینده نسبت به زندانبانان بود.&quot;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 28 Aug 2009 16:47:29 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ghaemyali&amp;postid=298</comments>
<dc:creator>ghaemyali</dc:creator>
<guid>http://ghaemyali.blogfa.com/post-298.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://ghaemyali.blogfa.com/post-297.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;امروز میخوام از وبلاگ &lt;A href=&quot;http://amozesh3.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;زراعتکار&lt;/A&gt;   مطلبی بیاورم که یه جورایی به انتخابات ما ربط داره.اگه گفتین چه ربطی؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در یک سحرگاه سرد ماه ژانویه، مردی وارد ایستگاه متروی واشینگتن دی سی شد و شروع به نواختن ویلون کرد. این مرد در عرض ۴۵ دقیقه، شش قطعه از بهترین قطعات باخ را نواخت. از آنجا که شلوغ ترین ساعات صبح بود، هزاران نفر برای رفتن به سر کارهایشان به سمت مترو هجوم آورده بودند. سه دقیقه گذشته بود که مرد میانسالی متوجه نوازنده شد. از سرعت قدم‌هایش کاست و چند ثانیه‌ای توقف کرد، بعد با عجله به سمت مقصد خود براه افتاد. یک دقیقه بعد، ویلون‌زن اولین انعام خود را دریافت کرد. خانمی بی‌آنکه توقف کند یک اسکناس یک دلاری به درون کاسه‌اش انداخت و با عجله براه خود ادامه داد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چند دقیقه بعد، مردی در حالیکه گوش به موسیقی سپرده بود، به دیوار پشت‌ سر تکیه داد، ولی ناگهان نگاهی به ساعت خود انداخت و با عجله از صحنه دور شد، کسی که بیش از همه به ویلون‌زن توجه نشان داد، کودک سه ساله‌ای بود که مادرش با عجله و کشان کشان او را بهمراه می ‌برد. کودک یک لحظه ایستاد و به تماشای ویلون‌زن پرداخت، مادر محکم تر کشید و کودک در حالیکه همچنان نگاهش به ویلون‌زن بود، بهمراه مادر براه افتاد، این صحنه، توسط چندین کودک دیگر نیز به همان ترتیب تکرار شد، و والدین‌شان بلا استثنا برای بردن‌شان به زور متوسل شدند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در طول مدت ۴۵ دقیقه‌ای که ویلون‌زن می نواخت، تنها شش نفر، اندکی توقف کردند. بیست نفر انعام دادند، بی‌آنکه مکثی کرده باشند، و سی و دو دلار عاید ویلون‌زن شد. وقتیکه ویلون‌زن از نواختن دست کشید و سکوت بر همه جا حاکم شد، نه کسی متوجه شد. نه کسی تشویق کرد، و نه کسی او را شناخت.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;هیچکس نمی‌دانست که این ویلون‌زن همان (Joshua Bell) یکی از بهترین موسیقیدانان جهان است، و نوازنده‌ی یکی از پیچیده‌ترین فطعات نوشته شده برای ویلون به ارزش سه ونیم میلیون دلار، می‌باشد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;جاشوا بل، دو روز قبل از نواختن در سالن مترو، در یکی از تاتر های شهر بوستون، برنامه‌ای اجرا کرده بود که تمام بلیط هایش پیش‌فروش شده بود، و قیمت متوسط هر بلیط یکصد دلار بود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;این یک داستان حقیقی است، نواختن جاشوا بل در ایستگاه مترو توسط واشینگتن ‌پست ترتیب داده شده بود، و بخشی از تحقیقات اجتماعی برای سنجش توان شناسایی، سلیقه و اولویت ‌های مردم بود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نتیجه : آیا ما در شرایط معمولی و ساعات نا‌مناسب، قادر به مشاهده و درک زیبایی هستیم؟ لحظه‌ای برای قدر‌دانی از آن توقف می‌کنیم؟ آیا نبوغ و شگرد ها را در یک شرایط غیر منتظره می‌توانیم شناسایی کنیم؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;یکی از نتایج ممکن در این آزمایش میتواند این باشد :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اگر ما لحظه‌ای فارغ نیستیم که توقف کنیم و به آثار یکی از بهترین موسیقیدانان جهان که در حال نواختن یکی از بهترین قطعات نوشته شده برای ویلون است، گوش فرا دهیم، چه چیزهای دیگری را داریم از دست میدهیم؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;محبوبه كاظمی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 07 Jun 2009 16:18:26 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ghaemyali&amp;postid=297</comments>
<dc:creator>ghaemyali</dc:creator>
<guid>http://ghaemyali.blogfa.com/post-297.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مناظره موسوی و احمدی نژاد</title>
<link>http://ghaemyali.blogfa.com/post-296.aspx</link>
<description>&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#ff0000 size=5&gt;&lt;STRONG&gt;برنده مناظره دیشب کسی نبود جز مردم&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به نظر من یکی از مهمترین رویدادادهای بعد از انقلاب مناظره موسوی و احمدی نژاد در شب تاریخی ۱۳خرداد ۸۸ است که بالاخره فشار مردم باعث شد تا کاندیداها به جاهای حرف های اتو کشیده سخن هایی بگویند از جنس مردم همان حرف هایی که ما در کوچه و خیابان و تاکسی و غیره می شنویم و بر روی دیوار های دستشویی های بین راهی می خوانیم.یک خروار مطلب در این زمینه دارم که بماند برای بعد.فقط این را بگویم که اگر این چنین اتفاقهایی قبلا می افتاد و ما به اسم حفظ نظام لا پوشانی نمی کردیم.اینجایی نبودیم که الآن هستیم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 04 Jun 2009 06:29:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ghaemyali&amp;postid=296</comments>
<dc:creator>ghaemyali</dc:creator>
<guid>http://ghaemyali.blogfa.com/post-296.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ماشا ء الله غضنفر ....!!!!2</title>
<link>http://ghaemyali.blogfa.com/post-294.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;ماشا ء الله غضنفر ....!!!!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;يک آقايی نشسته بود کنار رودخانه و با نوعی شادی کودکانه فرياد ميزد : ماشاءالله غضنفر ...ماشاءالله غضنفر .....!!!&lt;BR&gt;يک آقای ديگری از راه رسيد و پرسيد : مگر غضنفر چيکار کرده که اينقدر ماشاءالله ماشاءالله ميکنی ؟؟؟&lt;BR&gt;يارو در جواب گفت : از صبح رفته زير آب هنوز بيرون نيامده !!!!&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;حالا حکایت ماست چند ماهیست که به دلایلی دل و دماغ هیچ کاری را ندارم. بدجوری پیج و غیج افتاده به حال و روز ما اما پوست کلفتی که ما باشیم به این نون و ماست ها قافیه را نمی بازیم.خلاصه اینکه سر به سلامت بردن از این همه آواری که بر سر ماست کاریست کارستان و کار یه روز دو روز و یه سال دو سال نیست.ولی برو که رفتیم .به قول اخوان &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;ما هم راه خود را می کنیم آغاز &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;.....&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;کجا؟&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;هر جا که اینجا نیست.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;بله .این غضنفری که از صبح زیر آب رفته بالاخره سر از آب در خواهد آورد و این مرده زنده خواهد شد.همانطور که شاملو گفته:&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;مرده ای در دل تابوت تکان می خورد آرام آرام&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;حالا هم برای خالی نبودن عریضه بهتره این مطلب جالب را که از وبلاگ گئوم کش رفتم را بخونید تا قشنگ حوصله تون سر بره:&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تفاوت های روانشناسی و بیولوژیکی زنان و مردان&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تفاوتهای بیولوژیکی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;۱- نـه تـنـها سـاخـتـار مغز زنان و مردان با یکدیگر متفاوت می باشد، بلکه مـردان و زنان از مغزشان بطـرز مــتفاوتی استفاده میکنند. در مغز زنان اتصالات و ارتباطات بیشتری بین دو نیمکره چپ و راست وجود داشـته کـه بـه آنــها این  توانایی را می دهد تا از مهارت گفتاری بهتری نسبت به مردان برخوردار باشند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; از طرف دیگر در مردان ارتبـاط کمتری بین دو نیمکره مغزشان وجود داشته و به آنها این قابلیت را میدهد تا دارای مهارت بیشتری در استدلالهای انتزاعی و هوش دیداری-فضایی باشند.  &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;۲- بیشتر عادات مردان و زنان را می توان توسط نقش آنها در روند تکامل توضیح داد. بـا وجود آنکه شرایط زندگی تغییر کرده باز هم زنان و مردان تمایل دارند از برنامه بیولوژیکی خـود پیـروی کننـد. مـردان قـادر هستـند تــا مسیر حرکت خود را بخاطر بسپارند. زیـرا در گذشته مردان می بـایـست شـکـار خـود را ردیـابـی کـرده و آن را گـرفتــه و بـه خـانــه باز میگرداندند در حالی که زنان دارای دید محیطی بهتری میباشند که بـه آنـها کمک میـکند اتفاقات پیرامون مـنـزل خـود را زیـر نـظـر گـرفـتـه و خـطـر در حـال نـزدیـک شدن به خانه را شنـاسایی کنند. مـغز مــردان برای شکار کردن برنامه ریزی شده که حـوزه دید محدود و بـاریـک آنـها را توجـیـه مـی کند امـا مـغـز زنـان قـادر اسـت دامـنـه اطـلاعات وسیـعتری را رمزگشایی کند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;۳- مـردان صداهای گوشخراش، دست دادن محکم و رنگ قرمز را ترجیح میدهند. مـردان در حل مسائل فنی بهتر می باشند. زنان دارای گوش تیزتری میباشند و هنـگام صحبت کردن از واژه های بیشتری استفاده می کنند و در تکمـیل و اتـمام وظـایف بطور مستقل بهتر از مردان می باشند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;۴- هنگامی که مردان وارد اطاق می شوند بدنبال راه خروج میگردند، خـطـر احـتمالی را برآورد کرده و راههای گریز را می سنجد. در حالیکه زنان به چهره میهمانان توجه میکنند تا پـی ببرند که میـهمانـان چه کسانی بوده و چه احساسی دارند. مردان قادر میباشند تا اطلاعات را طبقه بندی کرده و در مغزشان ذخیره کنند. زنـان تمایل دارند تا اطلاعات را بارها و بارها در مغزشان مرور کنند. هنگامی که زنان مشکلاتشان را بـا مـردان در میان می گذارند دنبال راه حل نمیگردند آنها تنها نیاز دارند تا فردی به حرفهایشان گوش دهد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تفاوتهای روانشناسی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;۱- مردان موقعیتها و اوضاع را بطور کلی درک میکنند و تفکر کلی و جـامع دارند در حالی که زنان موضعی می اندیشند و بروی جزئیات و نکات ظریف تمرکز می کنند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;۲- مردان سازنده و خلاق می باشند. آنـهـا ریسک پذیـر بـوده و بـدنبال تجربه های جدید می باشند در حالی که زنان با ارزشترین اطلاعات را برگزیده و آن را به نسل بـعد انتقال می دهند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;۳- مردان در تفکرات و اعمالشان استقلال دارند در حالی که زنـان تـمـایل دارند از عقاید پیشنهادی دیگران پیروی کنند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;۴- ارزیابی زنان از خودشان در سطح پایینتری از مردان می بـاشد. زنـان تـمایل دارند از خودشان انتقاد کنند در حالی که مردان بیشتر از عملکرد خودشان رضایت دارند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;۵- مردان و زنان دارای معیارهای متفاتی برای رضایتمندی در زندگی می باشند. مردان برای شغل مناسب و موفقیت در کارها و زنان به خانواده و فرزندان ارزش قائل میباشند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;۶- مردان نیاز مبرمی دارند تـا بـه اهـدافشـان جـامـه عـمـل بـپـوشانـند اما زنان رابطه با دیگران را در درجه نخست اهمیت قرار می دهند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;۷- مردان دو برابر زنان بیمار می شوند البته زنان نیـز بـیشتر بـه سـلامتـی خود اهمیت میدهند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;۸- زنان درد و کار یکنواخت را بهتر از مردان تحمل می کنند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;۹- بر خلاف تصور عام مردان بیـشتر از زنـان حـرف زده و بیشـتر سـخنــان دیگران را قطع میکنند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;۱۰- مردان و زنان دارای حس حسادت یکسان بوده اما مردان بهتر میتـوانند این حس را پنهان سازند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سایت پزشکان فارسی زبان &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 14 May 2009 09:42:15 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ghaemyali&amp;postid=294</comments>
<dc:creator>ghaemyali</dc:creator>
<guid>http://ghaemyali.blogfa.com/post-294.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آیا مایلی کهن و امثالهم  نماینده ایران عزیز اسلامی هستند؟</title>
<link>http://ghaemyali.blogfa.com/post-293.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://tbn2.google.com/images?q=tbn:RTCyeinBJpz5FM:http://www.ipna.ir/upload/picture/maili.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سلام .سلامی به پهنای ایران زمین.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;یه مدتی بود که ننوشتیم و حالا هم که داریم می نویسیم از حرف های صد تا یه غاز بعضی ها دزذی کردیم.(سلامی به پهنای ایران زمین)اصولا این گنده حرفا از زبان کسانی بیرون می آید که حرفی برای گفتن ندارند.لذا مجبور می شوند که از این چنین ادبیات گنده ای استفاده کنند که قبلا بزرگانی آن را به نام خود ثبت  کرده اند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گفتم&quot; پهنای ایران زمین&quot; یاد حرف های جناب مستطاب &lt;B&gt;محمد مایلی کهن&lt;/B&gt; افتادم که در فرازی از افاضاتشان به قلعه نوعی فرمودند:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&quot;&lt;STRONG&gt;لذا به همين منظور به اين آقايان كوتوله و عوام فريب (كل يوم) كه حتي فاقد مدرك تحصيلي براي گروهبان قندلي شدن هستند اما لقب ژنرال را يدك مي‌كشند مي‌گويم كه از گل دقيقه 90 سايپا و پيامي كه آن گل به &lt;FONT color=#ff0000&gt;پهناي ايران عزيز اسلامي&lt;/FONT&gt; داشته؛ پند گرفته و هر چه سريعتر دست از نوچه بازي و نوچه پروري برداشته از كارهاي ناثواب و عوام فريبي دست بردارند.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ملاحظه فرمودید:&lt;B&gt;ایران عزیز اسلامی!!!!!&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;این آقا هر چه دل خیلی خیل تنگش خواسته گفته و آخرالامر توپ را انداخته تو زمین این ملت!!!!!عجبا.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;فرصت طلبی که ما باشیم از این فرصت بادآورده استفاده کرده قراره چند تا مطلب اجتماعی و روانشناسانه!!!!!!!!!!!!!!!!!!به این موضوع الصاق کنیم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مطلب اول :اجتماعیست و  در مورد سرزمین :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به اعتقاد من ارزش و اعتبار سرزمین چیزی جز مردم آن سرزمین نیستند.خاک خاک است.اگر همه ما ایرانی ها را  بلند کنند و مثلا به هندوستان ببرند و هندی ها را به ایران ،اتفاق آنچنانی نمی افتد اما اگر مثلا من از این کاروان به جا بمانم و دور و برم را هندی جماعت بگیرند.دلم مثل یه چیزی می ترکد ،اگر چه خاک همین خاک باشد.بله .این جماعت هستند که سرزمین می سازند و به خاک معنا می دهند. اگر می خواهیم به آنها احترام بگذاریم باید اول به مردمش احترام بگذاریم وبعد سنگ و خاکش را و  اگر می خواهیم سرزمین ایران را بشناسیم باید مردمش را بشناسم و نه خاکش را.اجمعین مردم هم تعیین کننده اند البته به این صورت که ما ناخواسته نمایندگانی را برای سخن گویی خودمان انتخاب می کنیم که حرف دلمان را بزنند .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حالا یه سوال .البته بهتر است خودمان را گول نزنیم و راست حسینی جواب بدهیم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آیا مایلی کهن و امثالهم نمایندگان ما نیستند؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و اما از زاویه روان شناسانه موضوع:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آمی وقتی که لخت و عور به این دنیا می آید از همان ابتدا سر ناسازگاری دارد.جیغ می زند همه را به فحش می بندد  که: ای هوار ای فلان فلان شده ها  چرا از آن محیط امن بیرنم کشیدید.مگر شما کی هستید؟&lt;B&gt;&lt;FONT color=#cc0000&gt;شما همان  آقايان كوتوله و عوام فريب (كل يوم)  هستید كه حتي فاقد مدرك تحصيلي براي گروهبان قندلي شدن هستند اما لقب ژنرال را يدك مي‌كشید.&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خلاصه اینکه بچه اصلا از غیظ هم که شده و یا هر چیز دیگه بد و خوب سرش نمی شود.دوست داره لخت و عور همه جا بگردد  و ما به چه بدبختی لباس تنش می کنیم.هر چر تو پرتی را می گه  و به چه بدبختی حرف زدن و بجا حرف زدن یادش می دهیم.همه جا  را به گه می کشه و به چه بدبختی  آداب دستشویی و رختشویی را یادش می دهیم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بعد عهد و بوقی این آدم برای ما می شود آدمی که قشنگ حرف می زند .شیک می پوشد و در جایش  می تخلید.این چنین می شود که انسان می آموزد که کجا شوخی کند و کجا جدی باشد.کجا چرند بگوید و چه جا نظم بسراید.اگر یه انسانی این مهم نتواند از دو حال خارج نیست .&lt;STRONG&gt;یا عقب افتاده ذهنی است و یا بسیار عصبانیست&lt;/STRONG&gt;.و کسی همیشه خدا بسیار عصبانی است همان کسی است که روان شناسان به او می گویند : &lt;B&gt;روان نژند&lt;/B&gt;.(که البته ممکن است خیلی هم با هوش باشد.)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بر عقلای  جامعه  فرض است که این چنین افرادی را به پست های مهم نگمارند چرا که آن می شود که دیدید.او مثل یه بچه است که نه می دند چه بپوشد چه بگوید و کجا.....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;این مقال مقاله ایست برای همیشه و همه کس  که بیاموزیم  همیشه دوران هر کسی را به هر کاری نگماریم که دست گل به آب دهد و آبرو ببرد.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 24 Apr 2009 09:48:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ghaemyali&amp;postid=293</comments>
<dc:creator>ghaemyali</dc:creator>
<guid>http://ghaemyali.blogfa.com/post-293.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عیدانه</title>
<link>http://ghaemyali.blogfa.com/post-292.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;باز می آید پرستو نغمه خوان&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;باز می سازد در اینجا آشیان&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نمیدونم این چندمین عیدیه که عیدانه می نویسم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;امسال هم همچون سال های پیش به انتها رسید اما انگاری من هنوز اندر خم یک کوچه ام.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دور و برم را به قول شاعر :تا که نگاه می کنم  تغییرات زیادی می بینم مثلا خانه ام عوض شده،موهایم سفید شده.یه تعدادی مردند.یه تعدادی هم به دنیا آمدند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اما یه جاهایی هم آب از آب تکون نخورده.اگه گفتید کجا؟بگم؟بگم؟بگم؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;آموزش و پرورش!!!!!!!!!&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;از همه جهت.چه آموزشش و چه پرورشش.آش همان آش است و کاسه همان کاسه!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;می گی نه پس گوش بگیر:کلاس همان.میز همان.نیمکت همان.معلم همان وزیر همان.اداره همان.مدیر همان.دانش آموز همان.جریان آموزش و پرورش مانند جریان  یک چشمه است که گرچه حر کت می کند و آبش عوض می شود اما چشمه همان چشمه استآبش هم نه کم می شه و نه زیاد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;وضعیت استخدامی ها همان.حق التدریسی ها همان.نظام همانگ پرداخت که تا حالا اجرا نشده هما ن با حساب کتاب من اگر هم در سال جاری اجرا هم شود باز هم همان.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;والا ما هر چی به قد و بالای این سال 87 نگاه می کنیم.چیز دندان گیری نمی بینیم که بگیم به این دلیل سال خوبی بوده.بحران اقتصادی ،غزه،پدر اتریشی،اعتیاد ،قاچاق،کوفت،زهر مار تا دلت بخواهد در این سال بوده.ولی دروغ چرا یک چیز جالب و قشنگ اتفاق  افتاد و اون هم انتخاب باراک اوباما بود.که در موردش نوشتم.همین و دیگر هیچ.از خود می پرسم آیا در 88 هم دنیا به همان سمتی می رود که در 87 رفت.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در گذشته چه بوده؟تا آنجائیکه ما در تاریخ گشت زدیم تا بوده همین بوده.می گی نه شاهنامه را بخوان ویل دورانت را بخوان سینوحه را بخوان.اصلا حافظ را بخوان:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;جهان پیر است و بی بنیاد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;از این فرهاد کش فریاد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بیچاره انیشتین هم حتی در کار این جهان ماند و آخر سر دست به دامان روانشناسی به نام فروید شد که:چه نشسته ای ما که سر از کار دنیا در نیاوردیم تو بگو چه خبره و آیا :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;راه رستگاتری هست؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;فروید معتقد است که امروز هم به رغم تغییر و تکامل شیوه های حکومتی، باز تنها راه رسیدن به حق، زور است.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;یعنی جلوی زور را بایستی به زور گرفت !!!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;البته در مقابل نظریه فروید رویکردها دیگری نیز وجود دارند که حرف های دیگری از روحیات انسان می زنند.معروف ترین آنها رویکرد&quot; پدیدار شناختی&quot;  مخصوصا شاخه ای از آن که &quot;انسان گرا ها&quot;  را شامل می شود،است.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;این روان شناسان به تجربه های شخصی و درونی فرد، آن هم از دیدگاه یا منظر خود فرد توجه دارند.بر اساس این دیدگاه «انسان یک موجود آزاد و انتخاب گراست و توانایی رشد و خودشکوفایی  دارد. &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;خلاصه اینکه عالم و آدم در کار این جهان موندند.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حتی متعبدترین آدمها هم می خواهند به زور ما را وارد بهشت کنند و روان شناس ها هم همونجور که خوندید می خواهند به زور خوشبختمان کنند.خلاصه اینکه داداش دنیا یا دنیای زر است یا زور.&lt;B&gt;هیچکدومشون هم راه رستگاری نیستند.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شاید امسال رستگاری نزدیک باشد.شاید.شاید شاید.بالاخره انسان به امید زنده است .امسال هم ما به امید راه خود را می کنیم آغاز&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;کجا؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;هر جا که پیش آید.تا شاید همینجورالله بختکی  به روزی که شاملو تصویر کرده برسیم:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;روزی ما دوباره کبوتر هایمان را پیدا خواهیم کردو مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;روزی که کمترین سرود بوسه است&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;و هر انسان برای هر انسان برادریست.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;روزی که دیگر در های خانه شان را نمی بندند&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;قفل افسانه ایست&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;وقلب برای زندگی بس است.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 21 Mar 2009 08:56:14 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ghaemyali&amp;postid=292</comments>
<dc:creator>ghaemyali</dc:creator>
<guid>http://ghaemyali.blogfa.com/post-292.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
