یکی در یک مسافرت طولانی با اتول بوس عرصه بر او تنگ آمده بود اما راننده پا در یک کفش کرده بود که مستراح فقط در رستورانی که من می شناسم هر کی هم حرف داره کافیه یه نگاهی به سبیل مبارک ما بکنه.این شد که مسافر قصه ما آنی بر سرش آمد که خود بهتر دانی .بعد از توقف اتوبوس چون تیری که از کمان آرش رها شده باشد ، بیرون پرید و بی پرسش و پاسخ با اتکا به سلاح اعقاب چند هزار ساله اش یعنی دماغ وارد مستراح شد.در آنجا مستراح چی را دید بر نیمکتی نشسته و چندین آفتابه در کنارش آماده آماده .فی الفور یکی از آنها گرفته به سمت مقصد روان شد که ناگاه بانگی از مرد برآمد که این آفتابه نگیر آن گیر.از آنجال که ساعت، ساعت مباحثه نبود این یکی بگذاشت و آن برداشت و در مستراح بعد مدتی سروصدا آرام گرفت.اینجا بود که انگاری تازه از مادر متولد شد.قدری فکر کرد و به یاد حرکت مستراح چی افتاد.هر چی فکر کرد پاسخی درخور نیافت .این شد که به نزدش شد و رقمی اضافه پرداخت و گفت دلیل این نه آن را بگو.گفتا ای عزیز در هر اداره و شرکتی پشت میز نشینی می بینی که می گوید.اینجا نرو آنجا برو.این نکن آن کن.امروز برو فردا بیا.ما که به چون تویی نمی توانیم بگوییم امروز برو فردا بیا لذا اینگونه ارد می دهیم که این ندار آن دار!!!!!
حال حکایت ماست.البته همش تقصیر انوری است .می گی نه گوش کن:

این مدت که وصف حال کلاس های ضمن خدمت انوری را شنیدیم به خود گفتیم یه خانم این همه در کسب علم و دانش می کوشد پس چرا ما در این مهم نکوشیم.این شد که بعد سال ها به پیشنهاد یکی از دوستان در کلاس ضمن خدمت آسیب شناسی اجتماعی شرکت کردم.البته یه دو سه جلسه از شروع کلاس ها گذشته بود.ولی گفتم بادا باد اگر مدرک نمی دهند لا اقل یه چیزی بارمان می شود.
ای کاش ای کاش ای کاش اینگونه فکر نمی کردم.چرا که قبل از کلاس برگه حضور و غیاب گرفتیم.همکاری که مسئول این کار بود نگاهی به قد و بالای رعنای من کرد و گفت همچه آدم( خوش تیپی)در کلاس نداشتیم.گفتم:تو فکر کن داشتی.خلاصه بعد کلی بالا پایین مافوقش اجازه داد وارد کلاس شویم.در آنجا استادی بود که از دانشگاه آورده بودندش.با یه لبخند خاصی می گفت.می خواهم حضور و غیاب کنم چرا که دفعه قبل کلی سین جین شدم از اینکه همه را حاضر زدم.چرا اینقدر اینجا با دانشگاه فرق دارد. خلاصه کلاس اینجوری سمبل شد.شاید من زمان بدی وارد کلاس شدم اما غیر از چند تا اسم جامعه شناس چیز ی نیاموختم که ندانسته باشم.آخرش هم نزدیک بود مثل همیشه کار دست خودمان بدهیم.چرا که گفت چند صباحیست که جامعه شناسی عملیاتی شده و متخصصان این فن وارد دستگاههای اجرایی شده ،تاثیرگذار شده اند.از زبان سرخ ما در رفت که :مثلا کجا؟من و منی کرد و گفت مثلا :نیروی انتظامی.یکی گفت پس این برخوردهای فیزیکی در طرح امنیت اجتماعی ،راه کار عالمانه شماهاست.بحث بالا گرفت و البته ما جاخالی دادیم و نشستیم.به قول مازنی ها(مر سر هدامی)
بعد کلاس دوستم را خواستند و از طرف او عذر مرا خواستند که به علت غیبت زیاد نمی توانیم برایش مدرک صادر کنیم.ایشان برود در کلاس های دیگر شرکت کند.یک نگفتند که بالاخره به هر بهانه ای اگر بر علم معلم اضافه شود خوب است.چرا که هر دم که دل به عشق دهی خوش دمی بود.
نمی دانم چرا یاد حرف آن مستراح چی افتادم که:این ندار آن دار.البته بعدا پیام عذر خواهی فرستادند و خواستند ادامه کلاس ها را بروم.ولی اینجانب شاید هیچ وقت به کلاس ضمن خدمت نروم.چرا که در زندگی من غرورجایگاه بخصوصی دارد.
باز هم می گم:هر چی می کشم از دست انوری می کشم.
|
+| نوشته شده توسط
علی در جمعه سیزدهم دی 1387
|