باز می آید پرستو نغمه خوان
باز می سازد در اینجا آشیان
بار دیگر عید آمد.صمیمانه و از ته دل فقط یک جمله:
عید مبارک
و اما بعد بد ندیدم تا پست سال نوی پارسال را تکرار کنم:
سال نو را به همه تبریک می گویم .نه فقط به فارسی زبانان بلکه به تمامی انسانها چراکه این رسم خوشایند در محدوده تنگ قوم و قبیله و ملت نمی گنجد .این رسم،ثروت همه آدمیزادگان است.
امید وارم صلح ،خنده ، خواب، تفکر و امید ره آورد انسان سال 85 باشد.
یه تکه جالب که نمی دانم از کیست:
"بشريت تاكنون درباره صلح و عشق و برادري زياد حرف زده, اما تا ميتوانسته, كشته, غارت كرده و ويراني به بار آورده است. ما هنوز قادر به آفريدن انسان واقعي نشدهايم؛ انساني كه دوست بدارد, بيافريند, نغمه ساز كند و جشن شور بيافريند. زندگي فرصتي مغتنم است, اما انسان به شكل بيمار گونهاي همه تلاش خود را براي نابودي اين فرصت ارزنده به كار گرفته است! ما ميتوانستيم روي زمين بهشتي بيافرينيم, محسود فرشتگان شويم؛ اما آنچه را كه بوجود آورده ايم, جهنمي است كه بي محابا ميسوزاند و خاكستر ميكند.ما سازندگان سوهان روح و تقديس گران خشونتايم. اگر اميدي به بقاي بشريت باشد, فقط در محو كامل جنگ از عرصه گيتي است. در غير اينصورت, اين جنگ آخرين جنگ بشر است؛ نه سومين, بلكه آخرين جنگ, زيرا بشريتي براي جنگ بعدي باقي نميماند.
عشق صلح و صفاست. اما از آنجا كه ما دنيايي پر از جنگ و نفرت درست كرده ايم, حالا ديگر لازم است براي صلح و صفا و عشق نيز بجنگيم. جامعه ساخته دست بشر, پديدهاي دوست داشتني نشده است.بنابراين, اين يك جنگ است, نبايد باشد, ولي هست. عاشقانه زيستن مستلزم نبردي بيامان با جامعه زشت و پلشت است. جامعهاي كه ما خود و با دستان خود به وجودش آوردهايم.ما بايد براي عشق و براي دنيايي دوست داشتني بجنگيم."
باز هم سالی جدید در حال امدن است و 85 با تمام زشتی ها و زیباییهایش دارد غزل خداحافظی را می خواند.
همیشه در سال جدید از خود می پرسم آیا به رستگاری نزدیکتر شده ایم ؟به گمانم پاسخ بسیار ساده باشد.بشریت امانت دار خوبی نبوده است و این امانت خسته و درد آلود و زخمی هر روز بدتر از دیروز است.با خود می گویم: ای کاش ای کاش ای کاش" آسمان بار امانت " را می کشید نه ما.
آدمی تا دلت بخواهد حرف می زند از عشق از دوستی از صلح از عدالت و از مهرورزی اما تا بخواهی نفرت است تا بخواهی دشمنی است تا بخواهی بی عدالتی ست و تا بخواهی عداوت.در 85 نیز چون سال های پیش از کشته پشته ساختند.دست ها بریده و چشم ها در آوردند.آری کاشکی آسمان بار امانت را می کشید.
ما منتظر جنگ سومیم .این جنگ سوم اسم با مسمایی نیست.چرا که این "آخرین جنگ" است آخرین آخرین.
این دنیا دنیاییست که بایستی برای صلح نیز جنگید!!!!!و این تناقض سوالی بد پاسخ است که در این دنیا هر چیز لطیفی را به سختی می دهند.با خود می گویم چه خوب بهشتی می شد این دنیا اگر حرص نبود نفرت نبود تعصب نبود وطن نبود سر زمین نبود قوم نبود . فقط زندگی بود و زمین عشق بود وعشق.عشق بود و عشق.عشق بود و عشق. و عشق مزه ای بود ملس بر زندگی زمینی. آخرش هم به گمانم عشق به فریادمان برسد. که سرزمین جنگ می اورد اما زمین صلح و عشق مزه.
می گویند روزی این سرزمین دیار جشن و شادی بود طوری که به هر بهانه ای مردم با جشنی به استقبال شادی می رفتند اما امروز از آن همه شادی و جشن فقط نوروز مانده و بس .ترسم این است که این را نیز به باد دهیم.
کاش ما همه موجودات زمینی در کنار مادرمان زمین آرام می گرفتیم.من نمی فهمم چرا همه بهشت را منتظریم در صورتی که کار جهنمی می کنیم.چرا از این دنیا بهشتی نسازیم.چه خوب می شد این دنیا اگر انسانی می شدیم که می توانست" دوست بدارد, بيافريند, نغمه ساز كند و جشن شور بيافريند."و من هنوز همچون سال ها پیش آن نمی شود را انتظار می کشم.حتی وقتی که دیگر نباشم.
نمی دانم چرا همیشه ای جور وقت ها یاد شعری زیبا از احمد شاملو می افتم.خواندن این شعر و دنیای زیبایی که ترسیم می کند به من آرامش می دهد که امیدوارم برای شما هم همینطور باشد:
روزی ما دوباره کبوتر هایمان را پیدا خواهیم کردو مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت.
روزی که کمترین سرود بوسه است
و هر انسان برای هر انسان برادریست.
روزی که دیگر در های خانه شان را نمی بندند
قفل افسانه ایست
وقلب برای زندگی بس است.
روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است
تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی.
روزی که آهنگ هر حرف زندگیست
تا من به خاطر آخرین شعر رنج جستجوی قافیه نبرم.
روزی که هر لب ترانه ایست تا کمترین سرود بوسه باشد.
روزی که تو بیایی برای همیشه بیایی
و مهربانیبا زیبایی یکسان شود.
روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم....
و من آن روز را انتظار می کشم
حتی روزی که دیگر نباشم.
اگر دنیا این چنین که شاملو گفته بشود چه می شود.
می گویند روزی مردی پیاله ماست به دریا می زد فضولی از او پرسید: چه می کنی؟گفت:دوغ درست می کنم.فضول گفت :ای خل، مگر می شود؟گفت:نمی شود ولی اگر بشود چه می شود.
مطالب بالا پیام نوروزی من در پایان سال 85 بود عجیب اینکه در پایان سال 86 نیز آش همان آش هست و کاسه همان کاسه . طوریکه مطالب فوق اصلا قدیمی به نظر نمی آیند!!!!!!!!!
با تمام اینها
نـــــــوروزتان پــــــــــیروز
|
+| نوشته شده توسط
علی در پنجشنبه یکم فروردین 1387
|