تبليغاتX
روان شناسی و اجتماعی
نوشته های یک معلم
 افسانه جومونگ

هی خواستم از جومونگ ننویسم  چون احساس می کنم صحبت از این سریال به هم زدن تپه ای از زباله گند و  عفنیست که نتیجه آن فقط آزار مشام خواننگان است    و واقعا هم ننوشتم .اما به خوذد می گویم علی جان تاوقتی بوی عفنی نیازاردت کی فکر چاره باشی.این موضوع و همچنین مقاله ای که از روزنامه جوان خواندم باعث شد تا با قلمم این گه بدبو را هم بزنم.

روزنامه اصول گرای جوان وابسته به سپاه پاسداران نوشته است:

جومونگ کار صهیونیست هاست!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

«در سريال"افسانه جومونگ" جومونگ همچون موسى (ع) در خانه فرعون (امپراتور) رشد و نمو مى  كند،با وى به مخالفت برمى خيزد و در نهايت مردم آواره را با گذراندن از رودخانه اى پهناور (كه گذرموسى (ع) از رود نيل را تداعى مى كند) به سرزمين خالى از سكنه (!) پدرانش يعنى چوسان قديم (ارض موعود) وارد مى كند.

 

چوسان در ذهن عبارت «چو سان - jew sun» يعنى خورشيد يهود را متبادر مى سازد و ماجرا آنجا شگفت آور مى شود كه خورشيد در تورات، نماد ارض موعود يا سرزمين مادرى مى باشد! چوسان كه ارض موعود شد، منجى اين قوم - جومونگ - نيز راهبى يهودى مى شود (jew monk = راهب يهودى) و پايه هاى ابتدايى امپراتورى خود را در جو لبن (jew lebun = لبنان يهود) بنا مى كند.

 

در اكثر واژه هاى كليدى اين افسانه كره اى، «جو» يا چيزى شبيه آن (كه دقيقاً با همين تلفظ، در زبان لاتين به معناى يهودى است) به كار رفته است. شايان ذكر است، لازم نيست دقيقاً املاى اين لغات صحيح  باشد؛ چرا كه در عمل هم ممكن نيست. بلكه نويسندگان اين افسانه كوشيده اند از اسامى يا كلماتى بهره  ببرند كه بيشترين شباهت را با اسامى و مفاهيم يهود داشته باشند و تلفظ مشابه آنها - نه الزاماً املا - اهداف صهيونيستى عناصر پشت پرده اين مجموعه را در ذهن بينندگان نهادينه كند. جالب اينكه بيشتر اين عبارات، اسامى خاص هستند تا در صورت ترجمه و دوبله به زبان هاى ديگر، تغيير نكنند.»

 

:« نقش زنان در اين سريال (اعم از كاراكترهاى مثبت ومنفى) انسان را به ياد پيامبران زن هفتگانه يهود يا حداقل ديگرانى چون ريوقا، ساره، يائل و ... مى اندازد. شخصيت بانو «سوسانو» بسيار شبيه «دبورا» پيامبر زن يهودى است كه بنابر فصل هاى چهار و پنج كتاب شوفطيم از مجموعه عهد عتيق بر سربازان سيسرا پيروز مى گردد يا اقدامات تجارى وى «گراسيا ناسى» زن تاجر معروف يهودى و عامل اصلى نفوذ يهوديان در دربار عثمانى را در خاطر زنده مى كند. بانو سويا (همسرجومونگ) نيز كه ابتدا به اسارت مى رود، ولى پس از بازگشت به خاطر اهداف عاليه قوم همسرش از معرفى مجدد خود سرباز مى زند، انسان را ياد داستان «هدسه» كه بنابر فيلم صهيونيستى «يك شب با پادشاه» به زور از خانه عمويش مردخاى ربوده شد و به همسرى خشايار شاه درآمد، مى اندازد.»

 

این روزنامه سریال را به سلاح هاس نامتعارف نیز مریوط دانسته و می نویسد: «جومونگ براى دفاع از خود، حق دارد از سلاح هاى نامتعارف زمان خودش مانند شمشير فولادى، بمب هاى آتشزا و ... عليه دشمنان خود استفاده كند تا جايى كه بيننده، اين برترى تسليحاتى را نوعى حق مسلم وى مى داند كه حاصل هوشمندى و تخصص كارگزاران اوست... دشمن اصلى جومونگ، امپراتورى چينى ها يا همان «هان» است كه سربازهايش با پرى كه روى كلاهخودهايشان دارند، بى شباهت به جنگاوران مسلمان نيستند.»

 

 

نویسنده در ادامه بجث را به گوگل کشانده و می افزاید:« آنجا كه قرار است امپراتورى نو بنياد جومونگ «گوگورى يو» نام گيرد، بيننده را به ياد تبليغات و شايعات گسترده مبنى بر تاسيس كشورى به نام گوگورى يو يا گوگ لند در جزيره اى G شكل «لوگوى اصلى شركت گوگل» در اقيانوس آرام از سوى مديران گوگل مى اندازد.

 

البته شايد سخت باشد اگر بگويم حرف G از نمادهاى اصلى فراماسونرى است يا اينكه نرم افزار google earth هيچگاه آنگونه كه پايگاه اتمى نطنز را به وضوح مشخص كرده پايگاه اتمى ديموناى اسراييل را به دلايل امنيتى تصوير نكرده است. نمى دانم شايد اين هم از ترفندهاى اقتصادى بانو سوسانو و جومونگ باشد!

 

 البته با تمام تلاش و زبردستى كه نويسندگان و دست اندركاران كره اى- اسراييلى اين مجموعه به خرج داده اند، هيچگاه نخواهند توانست اسامى برخى شخصيت ها و كاراكترهاى اين سريال مانند «مگول»، «يا گاك» و «ماگاك» را كه از ديدگاه ترمينولوژى يا اصطلاح شناسى همان «مغول»، «ياجوج» و «ماجوج» خودمان هستند، با پوشش فرهنگى بپوشانند؛ چرا كه همواره در پشت اين اسامى قتل و غارت، خونريزى و توحش نهفته است. البته بد نيست بدانند كه مردمان اين سرزمين همان صاحبان فرهنگى هستند كه از مغول ها، مسلمان ساختند و بنا بر برخى تفاسير اين ذوالقرنين يا كوروش ايرانى بود كه اسلاف و اجداد آنها يعنى ياجوج و ماجوج را از اين سرزمين بيرون  راند. به هر حال اگر يكى از قسمت هاى اين سريال را از دست داديد، چندان نگران نباشيد چون صدا و سيما آن را سه بار برايتان پخش خواهد كرد! »

 

واقعا عجیبا غریبا عجیبا غریبا و باز هم عجیبا غریبا.اختلالی در انسان ها وجود دارد به نام هذیان پارانویید یا همان شکاک حودمان.یه همچه آدمی زمین و زمان را به هم می دوزد تا شک خود را ثابت کند.در مرحله اول تو هم  حرف هایش را باور می کنی چرا که منطقی به نظر می رسد اما خوبیش اینه کنه بعد یه مدت زمانی که هی تکرار کرد و هی تکرار کرد تازه می فهمی که ای دل غافل سر کار رفتی .اما قسمت بد ماجرا اینه که فرد پارانویا  به هیچ وجه من الوجود حرف حساب تو کتش نمی ره .در زمان عود بیماری بهترین کار سکوت است چرا که هر عکس العمل تو  را با ذهنیت خودش تعبیر می کند.برای درمان ابتدا بایستی دست و بالش را به تخت بست و به زور هم که شده چند قلم دارو تو خندق بلایش بریزی تا حالش قدری جا بیاید آنوقت دو تا کلمه حرف حساب بارش می کنی.تازه این اختلال چیزی نیست که با این نون و ماست ها از بین برود چرا که  بافته در شخصیت فرد است و هر از چند گاهی به اشکال گوناگون خود را بروز می دهد.

شاید بشود دست و پای یک شخص را بست و با دارو چهار تا کلمه  حرف حساب بارش کرد اما اگر جامعه ای به این درد مبتلا شود چه خاکی بر سر کنیم.

راستی  سنتان تا به آن درجه است که سریال دایی جون ناپلئون را به یاد بیاورید .ما که یادمان نمی آید چون اصلا تلویزیون نداشتیم .آن موقع ها مکتب می رفتم و بر طبق تعالیم ملا مام بزرگ خدابیامرز تلویزیون حرام بود و من هم بعد اینکه بابام تلویزیون خرید داد و قال و گریه به راه انداختم که:ای پدر آن را از این خا نه بیرون ببر که حرام است و حرام است حرام است.جهت اطلاع اینکه در زمان انقلاب بنده کلاس دوم ابتدایی بودم حالا شما پیدا کنید پرتقال فروش را(سن مرا)

والا دایی جون ناپلئون هم اگه بود حتما جلوی نویسنده این مقاله لنگ می انداخت.

 

|+| نوشته شده توسط علی در شنبه چهاردهم شهریور 1388  |
 بدون شرح

 اگر می خواهید بدونید در این مدت کجا بودم، چه کردم  و چر ا ننوشتم باهاس به خدمت انورتون عرض کنم که نپرسید و بعدش اینکه  نپرسید که چرا نپرسیم.

حالا که جوابتون را گرفتید می خوام شما را ببرم به یه آزمایشگاه  روان شناسی .کجا؟

زندان.

این آزمایش را پارسال به بهانه تاثیر محیط در شخصیت آوردم ولی اگر می پرسی الان چرا آوردی باید بگویم نپرس و اگر می پرسی چرا نپرسیم باید عرض کنم که نپرسید که چرا نپرسیم.

بله

 

 

در پژوهشی برجسته و عجیب فیلیپ زیمباردو و دانش جویانش ،زندان شبیه سازی شده ای را در زیرزمین گروه روان شناسی دانشگاه استنفورد ایجاد کردند و عده ای از جوانان بهنجار ،بالغ ،باثبات و باهوش را در این زندان جای دادند.زیمباردو از طریق شیر و خط انداختن یک سکه ،نیمی از آنان را به عنوان زندانی تعیین کرد و نیمی دیگر را به عنوان زندانبان. بدینسان جوانان چند روز را در آنجا به سر آوردند.البته خونه خاله نبود که هر وقت دلشان بخواهد رفت و آمد کنند.اونجا چند روزی واقعا زندانی وزندانبان بودند.

چه اتفاقی افتاد؟

بگذارید زیمباردو خود ماوقع را بیان کند که خواندنیست:

 

 

 

در پایان فقط شش روز،مجبور شدیم زندان شبیه سازی شده را ببندیم.زیرا آنچه را که دیدیم وحشتناک بود.دیگر نه برای ما و نه برای اغلب آزمودنی ها روشن نبود که مرز بین شخصیت واقعی و نقش آنها کجاست.اکثر آنها واقعا به صورت زندانی و زندانبان درآمده بودند و دیگر قادر نبودند به روشنی بین خود و نقش خود در این آزمایش تفاوت بگذارند.تقریبا در تمام جنبه های رفتار ،تفکر و احساس آنها تغییرات فاحشی به وقوع پیوست و کمتر از یک هفته زندانی شدن آزمایشی عمری یادگیری را زایل کرد.در آزمودنی ها ارزشهای انسانی نابود شد و خودپنداره زیر سوال رفت و زشت ترین،پست ترین و بیمارگونه ترین چهره طبیعت انسانی ظاهر گردید.برای ما وحشتناک بود که ببینیم بعضی از پسران شرکت کننده در این آزمایش(زندانبانان) با پسران دیگر همچون حیوانات پست رفتار می کنند و از بیرحمی لذت می برند، در حالی که پسران دیگر (زندانیان)چاپلوس و مطیع شده و به صورت ماشین های بی شباهت به انسان درآمده اند که تنها فکرشان فرار ،بقای فردی و نفرت فزاینده نسبت به زندانبانان بود."

 

|+| نوشته شده توسط علی در جمعه ششم شهریور 1388  |
 
 
بالا