تبليغاتX
روان شناسی و اجتماعی
نوشته های یک معلم
 و باز هم جنگ
فکر می کنم بالاخره آدمیزاد کار دست خودش می ده و تمام آرزوهای خودش و به باد می ده.می گی نه تلویزیون رو نگاه کن اینور جنگ اونور جنگ با لا جنگ پایین جنگ .نمی دونم چی بگم.والا خسته شدم از بس در مورد جنگ این حماقت آدمی نوشتم.لذا همانی را می آورم که قبلا نوشتم و خواندید:

 

داستان اول:

می گن مردم غزه در محاصره ای هستند که هیچ چیز بهشون نمی رسه و اگه دستشان برسد هوا را هم از آنها  دریغ می کنند.

داستان دوم:

چند روز پیش یه سنگ آسمانی خیلی خیلی  خیلی بزرگ  دور از چشم  ستاره شناسان از بغل گوش زمین رد شد.

واما در مورد داستان اول:

گاز زده ای  که ما باشیم می فهمیم که یعنی چی؟این یه ماهی که گاز نداشتیم فهمیدیم تحریم یعنی چی؟محاصره یعنی چِی زلزله یعنی چی؟و خلاصه اینکه هرچی نداری هست را فهمیدیم و می دانیم که غزه ای ها چی می کشند.حیف که زبانم به فحش نمی چرخد وگرنه یه چند تا پدر سگ و پدرسوخته بار هرچی باعث و بانی این بدبختیها می کردم.

بدبختی آدمها یکی دوتا نیست .دو شب پیش فیلم مستندی از نسل کشی روآندا را دیدم که ای کاش نمی دیدم .یه مشت آدم زبون نفهم بی همه چیز یعنی "هوتوها"  ریختند سر یه عده اقلیت" توتسی" و زن و بچه و پیرمرد و مریض و سالم نکردند .همه را کشتند آن هم با بدترین وضع.با درد .آنها اعتقادی به کشتن با گلوله نداشتند بلکه با سلاح های سرد خیلی آروم و نرم گوشتشان را تکه تکه می کردند.واقعا چی می شه گفت؟

آدمیزاد تو دیگه کی هستی ؟

 

زمانی چنان ضعیف که مگس از خود پراندن نتواند وچون بزرگ شد "خردی فراموش کرده ، درشتی می کند."

 

در یک جایی از او می شنوی که "عشق تنها عشق تو را به گرمی یک سیب می کند مانوس" و در جایی دیگر از او که "عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد" .

او همان کسی است شاعری می شود  که

باز باران با ترانه     

با گهر های فراوان       

میخورد بر بام خانه"

را می سراید و عیش می کند و گاهی  تیمور لنگ می شود و  می گوید: نمی دانم چرا سلاطین برای عیش و نوش  حرمسرا می سازند و شراب می نوشوند.در حالیکه بالاترین عیش برای من آن است که با یک ضربت شمشیر سر یک نفر را از بدن جدا کنم.گاهی چنان مسحور این صحنه می شوم که در میدان کارزار به شمشیر تکیه و فواره خون از گردن بی سر را نظااره می کنم!!!!!!

گاهی سر می برد و گاهی سر می دهد.

این انعطاف انسان از شر به خیر و از خیر به شر بسیار شگفت انگیز است.او می تواند از هر کفتاری درنده تر و از هر فرشته ای مهربان تر شود.

چه کسی می تواند این جمع اضداد را بشناسد؟

و اما در مورد داستان دوم:

ای کاش این سنگ می خورد  تو سر ما آدما با این آدمیتمون.انگاری یکی از اون دور دور ها زمین با تمام  محتویاتش را دید و از حرصش یه کلوخ واسه ما انداخت.اما صد حیف که باز به ما  نخورد.ای کاش کلوخ بعدی به هدف بخورد

 

|+| نوشته شده توسط علی در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387  |
 بدون شرح

نه ظلم کن به کسی و نه زیر بار ظلم برو

|+| نوشته شده توسط علی در پنجشنبه نوزدهم دی 1387  |
 این ندار آن دار

 

 

یکی در یک مسافرت طولانی با اتول بوس عرصه بر او تنگ آمده بود اما راننده پا در یک کفش کرده بود که مستراح فقط در رستورانی که من می شناسم  هر کی هم حرف داره کافیه یه نگاهی به سبیل مبارک ما بکنه.این شد که مسافر قصه ما آنی بر سرش آمد که خود بهتر دانی .بعد از توقف اتوبوس چون تیری که از کمان آرش رها شده باشد ، بیرون پرید و بی پرسش و پاسخ با اتکا به سلاح اعقاب چند هزار ساله اش یعنی دماغ  وارد مستراح شد.در آنجا مستراح چی  را دید بر نیمکتی نشسته و چندین آفتابه در کنارش آماده آماده .فی الفور یکی از آنها گرفته به سمت مقصد روان شد که ناگاه بانگی از مرد برآمد که این آفتابه نگیر آن گیر.از آنجال که ساعت، ساعت مباحثه نبود این یکی بگذاشت و آن برداشت و در مستراح بعد مدتی سروصدا  آرام گرفت.اینجا بود که انگاری تازه از مادر متولد شد.قدری فکر کرد و به یاد حرکت مستراح چی افتاد.هر چی فکر کرد پاسخی درخور نیافت .این شد که به نزدش شد و رقمی اضافه پرداخت و گفت دلیل این نه آن را بگو.گفتا ای عزیز در هر اداره و شرکتی پشت میز نشینی می بینی که می گوید.اینجا نرو آنجا برو.این نکن آن کن.امروز برو فردا بیا.ما که به چون تویی نمی توانیم بگوییم امروز برو فردا بیا لذا اینگونه ارد می دهیم که این ندار آن دار!!!!!

حال حکایت ماست.البته همش تقصیر انوری است .می گی نه گوش کن:

این مدت که وصف حال کلاس های ضمن خدمت انوری را شنیدیم به خود گفتیم یه خانم این همه در کسب علم و دانش می کوشد پس چرا ما در این مهم نکوشیم.این شد که بعد سال ها به پیشنهاد یکی از دوستان در کلاس ضمن خدمت  آسیب شناسی اجتماعی شرکت کردم.البته یه دو سه جلسه از شروع کلاس ها گذشته بود.ولی گفتم بادا باد اگر مدرک نمی دهند لا اقل یه چیزی بارمان می شود.

ای کاش ای کاش ای کاش اینگونه فکر نمی کردم.چرا که قبل از کلاس برگه حضور و غیاب گرفتیم.همکاری که مسئول این کار بود نگاهی به قد و بالای رعنای من کرد و گفت همچه آدم( خوش تیپی)در کلاس نداشتیم.گفتم:تو فکر کن داشتی.خلاصه بعد کلی بالا پایین مافوقش اجازه داد وارد کلاس شویم.در آنجا استادی بود که از دانشگاه آورده بودندش.با یه لبخند خاصی می گفت.می خواهم حضور و غیاب کنم چرا که دفعه قبل کلی سین جین شدم از اینکه همه را حاضر زدم.چرا اینقدر اینجا با دانشگاه فرق دارد. خلاصه کلاس اینجوری سمبل شد.شاید من زمان بدی وارد کلاس شدم اما غیر از چند تا اسم جامعه شناس چیز ی نیاموختم که ندانسته باشم.آخرش هم نزدیک بود مثل همیشه کار دست خودمان بدهیم.چرا که گفت چند صباحیست که جامعه شناسی عملیاتی شده و متخصصان این فن وارد دستگاههای اجرایی شده ،تاثیرگذار شده اند.از زبان سرخ ما در رفت که :مثلا کجا؟من و منی کرد و گفت مثلا :نیروی انتظامی.یکی گفت پس این برخوردهای فیزیکی در طرح امنیت اجتماعی ،راه کار عالمانه شماهاست.بحث بالا گرفت و البته ما جاخالی دادیم و  نشستیم.به قول مازنی ها(مر سر هدامی)

بعد کلاس دوستم را خواستند و از طرف او عذر مرا خواستند که به علت  غیبت زیاد نمی توانیم برایش مدرک صادر کنیم.ایشان برود در کلاس های دیگر شرکت کند.یک نگفتند که بالاخره به هر بهانه ای اگر بر علم معلم اضافه شود خوب است.چرا که   هر دم که دل به عشق دهی خوش دمی بود.

نمی دانم چرا یاد حرف آن مستراح چی افتادم که:این ندار آن دار.البته بعدا پیام عذر خواهی فرستادند و خواستند ادامه کلاس ها را بروم.ولی اینجانب شاید هیچ وقت به کلاس ضمن خدمت نروم.چرا که در زندگی من  غرورجایگاه بخصوصی دارد.

باز هم می گم:هر چی می کشم از دست انوری می کشم.

|+| نوشته شده توسط علی در جمعه سیزدهم دی 1387  |
 چگونه یکی را فراموش کنیم

یکی از دردهای بد درمون آدمها دوست داشتن است.کار کار امروز و دیروز و فردا نبوده بلکه کار فردا و امروز و دیروز است.همیشه خدا این بن بنده خدا گرفتار این یک قلم جنس بوده است و خواهد بود .الحق هم که بدون این درد این دنیا به هیچ هم نمی ارزد.

مرد را دردی اگر باشد خوش است

درد بیدردی دوایش آتش است

خلاصه اینکه منی هم که یه نیمچه پیرهنی در این دنیای بی سر و ته پاره کرده ام هیچ چیزی جذاب تر از دوستی و رفیق پر شر و شورش یعنی عشق ندیدم.خوبه که آدم دوست داشته باشه و حتی عاشق بشه.اما به شرطها و شروطها.در این زمینه قبلا مفصل صحبت کردم و کسانی که میل خواندن دارن می توانند از اینجا رفع عطش کنند.اما اگر یه کسی را عاشقش شدیم که ارزش دوست داشتن را ندارد باید چه گلی به سرمون بگیریم.و یا خودمون آدمش نیستیم و لیاقتش را نداریم چه کار کنیم.

خدمت آن دسته از خل و چل هایی که به این مصیبت گرفتارند عرض شود که راه حلش بسیار ساده است.وقتی که ما یکی را دوست داریم و یا عاشقشیم.تصویری از او در خودآگاه و ناخودآگاه نقش می بندد به غایت زیبا و قشنگ .طوریکه ساعت ها و ساعت ها  با خیال این تصاویر گرم می شویم.همیشه یار را در بهترین تصویرش می بینیم.می گویند لیلی هم آن چنان مقبول نبوده بلکه مجنون به دلیل مجنونیتش  او را زیبا می دیده .

اگر می خواهیم به هر دلیلی یک نفر یا یک چیزی را فراموش کنیم بایستی این تصویر زیبا را در ذهنمان بشکنیم.مثلا او را به بدترین نحو ممکن به یاد آوریم.با بی رحمی تمام.مثلا اینکه او را در نظر آوریم در حالی که با همان انگشتی  که دماغ مبارک را خالی کرده دندان خود را نیز خلال می کند و یا بعد دستشویی دست خود را خوب نشسته و همینجوری با دست هم غذا می خورد.

بله به جای اینکه یار را سوار اسب بالدار تصور کنیم بایستی او را ژولیده کثیف نامرتب و خلاصه هر چی پلشتی هست در نظر آوریم،یه چند هفته بعد نتیجه اش را خواهید دید.این روش بسیار بی رحمانه اما کار ساز است.

اما خدمت آن دسته از خواننده هایی که مایل به ادامه نکته های کوچک زندگی بوده اند هم چند تا مورد آوردیم:

 

 

 

1.    اگر کسی مایل بود تو را استخدام کند حتی اگر به آن شغل علاقه نداشتی با او مذاکره کن.تا پیشنهاد کسی را نشنیده ای در را به روی فرصتهخا نبند.

2.         حتی اگر درآمدت خوب است فرزندانت را وادار کن کار کنند و بخشی از شهریه کالجشان را بپردازند.

3.         از گفتن کلمات کنایه آمیز اجتناب کن

4.         فراموش نکن در کار و روابط خانوادگی ،اعنما مهمترین چیز است.

5.         با همکلاسی های سابقت دوره مهمانی ترتیب بده.

6.         تایپ کردن را یاد بگیر.

7.         هرگز اجازه نده کسی تو را افتان و خیزان ببیند.
من مست و تو دیوانه
ما را که برد خانه

8.         هرگز مبلغی بیش از توان باختت در بورس سرمایه گذاری نکن.

9.         شریک زندگیت را با دقت انتخاب کن.95درصد خوشبختی ها و بدبختی ها ناشی از همین یک تصمیم است

10.    عادت کن چنان در حق کسان خوبی کنی که هرگز نفهمند تو بودی

11.    همیشه چیزی زیبا پیش رو داشته باش،حتی اگر یک شاخه گل مینا در یک لیوان باشد.

12.    قانون اساسی کشورت را بخوان

13.    فقط آن کتاب هایی را امانت بده که از نداشتنشان ناراحت نمی شوی

14.    به افکار بزرگ فکر کن اما از شادی های کوچک لذت ببر

15.    خواندن گزارش های مالی را یاد بگیر

16.    هر از گاهی به فرزندانت بگو که چقدر نازنیند و تو چقدر به آنها اعتماد داری

17.    از کارت اعتباری برای سهولت کارت استفاده کن ،نه برای ایجاد اعتبار

18.    روزی 30دقیقه سریع پیاده روی کن

19.    در روز تولدت برای خودت یک پیغام تبریک بگذار

20.    هرگز تقلب نکن.

|+| نوشته شده توسط علی در سه شنبه سوم دی 1387  |
 
 
بالا