تبليغاتX
روان شناسی و اجتماعی
نوشته های یک معلم
 

حافظه سازا ۱

ما تا چه حد می توانیم به خاطراتمون اعتماد کنیم؟

ما آدمها یه چیزایی از خاطرات مثلا کودکی یادمونه اما وقتی از آن با  دوستانمون صحبت می کنیم.آنها یا یادشون نیست یا می گویند اصلا همچه چیزی نیست و یا اینکه اینجوری نیست .بلکه اونجوریست.

پس  ما تا چه حد می  توانیم به خاطرات گذشته مون اعتماد کنیم؟ا

ین موضوع خصوصا در مورد شاهدان دادگاه بسیار مهم است.آیا ذهن ما خاطر ات را دستکاری می کند؟

وقتی جمله یا داستانی را می شنویم،اغلب آنرا توصیف ناقصی از یک رویداد واقعی به حساب می آوریم و سعی می کنیم با استفاده از دانش عمومی خود آن را کامل کنیم.مثلا وقتی کسی می گوید:"بطری که شکست،بچه تمام شب گرسنه ماند."به احتمال زیاد استنباط ما به سمت  بطری شیر می رود  نه نوشابه .این استنباط را به یاد  اندوخته های خود از جمله می افزاییم .بنابر این یاد انددوخته های ما چیزی فراتر از اطلاعات دریافتی در بر دارد.علت این است که ما دوست داریم شنیده ها و حتی دیده های خود را در مورد جهان تبیین کنیم.این تمایل هنگام خواندن کتابهای درسی قویتر است.خلاصه اینکه به این قدرت ذهن انسان حافظه سازا گفته می شود.

همانطوری که گفتم  استنباط می تواند بر یاد اندوخته ها ی صحنه های دیداری نیز اثر بگذارد.مثال زیر این گفته را ثابت می کند:

به آزمودنیها فیلمی از تصادف دو اتومبیل نشان داده شد.و سپس از به یاد مانده های آنان آزمون به عمل آمد.سوال مربوط به سرعت اتومبیل ها به  دو صورت پرسیده شد.

از گروه اول پرسیدند :وقتی  اتومبیل ها  به هم کوبیدند چه سرعتی داشتند؟

از گروه دوم هم پرسیدند:وقتی اتومبیل هم به هم خوردند چه سرعتی داشتند؟

گروه اول سعی می کردند خاطره را طوری تعریف کنند که حادثه شدید تر جلوه کند اما گروه دوم چنین نکردند چون به هم خوردن در مقابل به هم کوبیدن به تصادف خفیفق تری اشاره دارد.

در دادگاه وکلا و دادیار ها سعی می کنند از این خاطره سازی انسان ها به نفع خود استفاده کنند.

با این حساب فرق بین واقعیت و استنباط بسیار سخت خواهد بود و حتی چیزهایی که به آنها مطئنیم نیز می تواند جای حرف داشته باشد.

بنده خواستم خاطراتی از سفر برایتان بگویم گفتم قبل از خواندن آنها این مقاله را بگذارم تا زیاد از عجایبی که می گویم تعجب نکنید.در کلاس هم وقتی بعضی از دانش آموزان از خاطرات من تعجب می کنند در آخر کلاس می گویم.یه جنبه هایییش واقعیت و چیزکهایی هم خیال است.

کسانی هم که می خواهند در مورد بحران هویت چیزی بدانندکتابهای زیر را بخوانند یا  بروند به أرس های زیر

http://www.aftab.ir/articles/social/youth/c4c1134398123p1.php

http://www.rawanshenasi.de/Magalat/pande-howyaat.pdf

http://www.iranculture.org/dabirkhane/ravabet/viewpajohesh.php?id=49

http://www.iranwomen.org/MAG/shora/8/13.htm

http://www.kanoonandisheh.com/articles/dinzendegi/001620.php

http://www.mianeh.net/fa/articles/?aid=79

http://radiozamaaneh.com/idea/2008/04/post_287.html

http://www2.irib.ir/radio/Javan/javanan/matn3.asp

 

 

 

جوان و بحران هويت

نويسنده: دكتر محمد رضا شرفي

انتشارات: سروش - 1379

مبانی نظری هویت و بحران هویت(محمد ملاعباسی)

مبانی نظری هویت و بحران هویت، (به اهتمام) علی اکبر علیخانی، پژوهشکده علوم انسانی و اجتماعی جهاد دانشگاهی، قطع وزیری، تهران،1383، 430 صفحه.

 

 

هويت

   نویسنده : مطهره کشاورز _ سپيده قادری

موضوع : هویت و ارتباط آن با دوره نوجوانی

 

عنوان اثر :  ويژه گيهاي رشد رواني در دوره نوجواني، بحران هويت در غربت و كشاكش فرهنگي

موضوع :  پزشکي و سلامت

نويسنده  :  محمد راه رخشان

 



۱ Cons trructive memory

۲زمینه روان شناسی .هیلگارد

۳ زمینه روان شناسی .هیلگارد

|+| نوشته شده توسط علی در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387  |
 چه کسی این ستون ها را به سقف آسمان زده است.

 

سفر چیز خوبیست.پر از سختی ها.غر غر و لجبازی بچه ها وووو.خصوصا سفرهایی که من می روم.سفرهایی طولانی با رانندگی و خستگی های زیاد .اما این سختی برای من بسیار شیرین است.همه به من می گویند که بابا با یه بلیط هواپیما برو سفر خارجه کیفش را ببر اما برای من سفر زمینی   به  جای جای این سرزمین کهن بسیار جالبتر است.خارجش را هم شاید محض رفع کدی بعدا بروم.

در مورد این سفر حرف های زیادیست که  خواهم زد .فعلا این دو عکس پیشکش.

|+| نوشته شده توسط علی در جمعه شانزدهم فروردین 1387  |
 باز هم سفر

باز هم عزممان جزم شد تا سفر کنیم.

فردا

البته نه به چین و ماچین بل به دور دیار خودمان .

از اینجا میرم تهران  قم کاشان نطنز اصفهان یزد و بعد از دل دشت کویر عبور خواهم کرد به سمنان . در شبی تاریک  تا تجربه ستاره های کویر را نیز داشته باشم.

سفر بخیر بگید.

اگر برگشتی باشد حتما برایتان خواهم نوشت

دلتون آب

|+| نوشته شده توسط علی در پنجشنبه هشتم فروردین 1387  |
 در ماندگی آموخته شده

 

روزی روزگاری یه روانشناس البته نه از نوع پیزوری و حرف مفت زنش بلکه از نوع اصلش یه سگ بینوای از همه جا بی خبری را داخل قفس کرد.این قفس دوقسمت داشت (یعنی دو اتاق).به قسمتی که سگ نشسته بود برق وصل شد.سگه مثل فشنگ پرید اون طرف.بعدش برق اتاق اول قطع و اتاق دوم برق داده شد.سگه پرید اتاق اول.دوباره جای برق را عوض کردند سگه هم سریع اتاقش را عوض کرد.خلاصه هی سگه را اینور و اونور می کردند.بعد مدتی به هر دوطرف برق داند.سگ بیچاره اینور می پرید، برق. اونور می پرید، برق. بالا می پرید برق. پایین می اومد برق.چپ برق. راست برق.بعد مدتی تلاش خیلی آروم رفت گوشه قفس کز کرد.

برق را قطع کردند تکون نخورد .وصل کردند. تکون نخورد یه اتاقه کردن تکون نخورد دواتاقه کردند.تکون نخورد ضعیف کردند،تکون نخورد.قوی کردند، تکون نخورد.اینقدر قوی کردند که جونش بالا اومد اما دریغ از یک سانت حرکت.

در روان شناسی به این حالت می گویند "درماندگی آموخته شده"یعنی اینکه گاهی اینقدر مشکلات زیاد و تحمل کم می شود که انسان از هر گونه کوششی باز می ماند و حساسیتش را از دست می دهد تا بمیرد.البته اگر به او کمک نشود.

از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون  معلمی که ما باشیم دور از جونمون  چپ رفتیم تبعیض راست رفیم تحقیر بالا رفتیم تکفیر پایین اومدیم تهدید.لذا درمانده درمانده شدیم . گفتیم چه کاریه .اصلا ما را سنن .اگر بیل می زنیم بهتره زنمین خودمون را بیل بزنیم.

مرا چه کار به این که فرزاد کمانگر معلم را می خواهند اعدام کنند.

مرا چه کار به اینکه به احتمال یه کمی بیشتر از یقین امسال هم مثل پارسال زبانم لال شاید نظام هماهنگ پرداخت شاید پرداخت نشود.

مرا چه کار به اینکه بعد 4 سال ایران ما (به قول حداد عادل)ژاپن اسلامی نشد.

مرا چه کار به اینکه پول نفت سر سفر نیامد.

مرا چه کار به اینکه سیمان شده 7500 تومان

مرا چه کار به اینکه آپارتمان متری 000 320 تومانی پارسال امسال شده 800000 تومان.

مرا چه کار به حرف های بیگانگان. حرف فقط حرف تلویزیون ایران که می گوید:همه جا امن و امان است.آسوده بخوابید.

مرا چه کار..

لذا این شد که پوست کرگدن خریدیم و گوشه عزلت گزیدیم.

 

|+| نوشته شده توسط علی در دوشنبه پنجم فروردین 1387  |
 نوروز 87

باز می آید پرستو نغمه خوان

باز می سازد در اینجا آشیان

بار دیگر عید آمد.صمیمانه و از ته دل فقط یک جمله:

عید مبارک

و اما بعد بد ندیدم تا پست سال نوی پارسال را تکرار کنم:

 

سال نو را به همه تبریک می گویم .نه فقط به فارسی زبانان بلکه به تمامی انسانها چراکه این رسم خوشایند در محدوده تنگ قوم و قبیله و ملت نمی گنجد .این رسم،ثروت  همه آدمیزادگان است.

امید وارم  صلح ،خنده ، خواب، تفکر  و امید ره آورد انسان سال 85 باشد.

 

یه تکه جالب که نمی دانم از کیست:

 

"بشريت تا‌كنون درباره صلح و عشق و برادري زياد حرف زده, اما تا مي‌توانسته, كشته, غارت كرده و ويراني به بار آورده است. ما هنوز قادر به آفريدن انسان واقعي نشده‌ايم؛ انساني كه دوست بدارد, بيافريند, نغمه ساز كند و جشن شور بيافريند. زندگي فرصتي مغتنم است, اما انسان به شكل بيمار گونه‌اي همه تلاش خود را براي نابودي اين فرصت ارزنده به كار گرفته است! ما مي‌توانستيم روي زمين بهشتي بيافرينيم, محسود فرشتگان شويم؛ اما آنچه را كه بوجود آورده ايم, جهنمي است كه بي محابا مي‌سوزاند و خاكستر مي‌كند.ما سازندگان سوهان روح و تقديس گران خشونت‌ايم. اگر اميدي به بقاي بشريت باشد, فقط در محو كامل جنگ از عرصه گيتي است. در غير اينصورت, اين جنگ آخرين جنگ بشر است؛ نه سومين, بلكه آخرين جنگ, زيرا بشريتي براي جنگ بعدي باقي نمي‌ماند.

عشق صلح و صفاست. اما از آنجا كه ما دنيايي پر از جنگ و نفرت درست كرده ايم, حالا ديگر لازم است براي صلح و صفا و عشق نيز بجنگيم. جامعه ساخته دست بشر, پديده‌اي دوست داشتني نشده است.بنابراين, اين يك جنگ است, نبايد باشد, ولي هست. عاشقانه زيستن مستلزم نبردي بي‌امان با جامعه زشت و پلشت است. جامعه‌اي كه ما خود و با دستان خود به وجودش آورده‌ايم.ما بايد براي عشق و براي دنيايي دوست داشتني بجنگيم."

باز هم سالی جدید در حال امدن است و 85 با تمام زشتی ها و زیباییهایش دارد غزل خداحافظی را می خواند.

همیشه در سال جدید از خود می پرسم آیا به رستگاری نزدیکتر شده ایم ؟به گمانم پاسخ بسیار ساده باشد.بشریت امانت دار خوبی نبوده است و این امانت خسته و درد آلود و زخمی  هر روز بدتر از دیروز است.با خود می گویم: ای کاش ای کاش ای کاش" آسمان بار امانت " را می کشید نه ما.

آدمی تا دلت بخواهد حرف می زند از عشق از دوستی از صلح از عدالت و از مهرورزی اما تا بخواهی نفرت است تا بخواهی دشمنی است تا بخواهی بی عدالتی ست و تا بخواهی عداوت.در 85 نیز چون سال های پیش از کشته پشته ساختند.دست ها بریده و چشم ها در آوردند.آری  کاشکی آسمان بار امانت را می کشید.

ما منتظر جنگ سومیم .این جنگ سوم اسم با مسمایی نیست.چرا که این "آخرین جنگ" است آخرین آخرین.

این دنیا دنیاییست که بایستی برای صلح  نیز جنگید!!!!!و این تناقض سوالی بد پاسخ است که در این دنیا هر چیز لطیفی را به سختی می دهند.با خود می گویم چه خوب بهشتی می شد این دنیا اگر حرص نبود نفرت نبود تعصب نبود وطن نبود سر زمین نبود قوم نبود   . فقط زندگی بود و زمین عشق بود وعشق.عشق بود و عشق.عشق بود و عشق. و عشق مزه ای بود ملس بر زندگی زمینی.  آخرش هم به گمانم عشق به فریادمان برسد. که سرزمین جنگ می اورد اما زمین صلح و عشق مزه.

 

می گویند روزی این سرزمین دیار جشن و شادی بود طوری که به هر بهانه ای مردم با جشنی به استقبال شادی می رفتند اما امروز از آن همه شادی و جشن فقط نوروز مانده و بس .ترسم این است که این را نیز به باد دهیم.

کاش ما همه موجودات زمینی در کنار مادرمان زمین آرام می گرفتیم.من نمی فهمم چرا همه بهشت را منتظریم در صورتی که کار جهنمی می کنیم.چرا از این دنیا بهشتی نسازیم.چه خوب می شد این دنیا اگر انسانی می شدیم که می توانست" دوست بدارد, بيافريند, نغمه ساز كند و جشن شور بيافريند."و من هنوز همچون سال ها پیش آن نمی شود را انتظار می کشم.حتی وقتی که دیگر نباشم.

نمی دانم چرا همیشه ای جور وقت ها یاد شعری زیبا از  احمد شاملو می افتم.خواندن این شعر و دنیای زیبایی که ترسیم می کند به من آرامش می دهد که امیدوارم برای شما هم همینطور باشد:

روزی ما دوباره کبوتر هایمان را پیدا خواهیم کردو مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت.

روزی که کمترین سرود بوسه است

و هر انسان برای هر انسان برادریست.

روزی که دیگر در های خانه شان را نمی بندند

قفل افسانه ایست

وقلب برای زندگی بس است.

روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است

تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی.

روزی که آهنگ هر حرف زندگیست

تا من به خاطر آخرین شعر رنج جستجوی قافیه نبرم.

روزی که هر لب ترانه ایست تا کمترین سرود بوسه باشد.

روزی که تو بیایی برای همیشه بیایی

و مهربانیبا زیبایی یکسان شود.

روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم....

و من آن روز را انتظار می کشم

حتی روزی که دیگر نباشم.

اگر دنیا این چنین که شاملو گفته بشود چه می شود.

می گویند روزی مردی پیاله ماست به دریا می زد فضولی از او پرسید: چه می کنی؟گفت:دوغ درست می کنم.فضول گفت :ای خل، مگر می شود؟گفت:نمی شود ولی اگر بشود چه می شود.

 

 

مطالب بالا پیام نوروزی من در پایان  سال 85 بود عجیب اینکه در پایان سال 86 نیز آش همان آش هست و کاسه همان کاسه .  طوریکه مطالب فوق اصلا قدیمی به نظر نمی آیند!!!!!!!!!

با تمام اینها

نـــــــوروزتان پــــــــــیروز

 

|+| نوشته شده توسط علی در پنجشنبه یکم فروردین 1387  |
 
 
بالا