تبليغاتX
روان شناسی و اجتماعی
نوشته های یک معلم
 وفاداری

 دیدم گرفتاری ولم نمی کنه رویم را کم کردم  من ولش کردم.و اما موضوع این پست:

وفاداری

 

يك زوج در اوايل 60 سالگي، در يك رستوران كوچك رمانتيك سي و پنجمين سالگرد ازدواجشان را جشن گرفته بودند.

ناگهان يك پري كوچولوِ قشنگ سر ميزشون ظاهر شد و گفت:چون شما زوجي اينچنين مثال زدني هستين و درتمام اين مدت به هم وفادار موندين، هر كدومتون مي تونين يك آرزو بكنين.

خانم گفت: اووووووووووووووووه ! من مي خوام به همراه همسر عزيزم، دور دنيا سفر كنم.

پري چوب جادووييش رو تكون داد و...

اجي     مجي    لا ترجي...

دو تا بليط براي خطوط مسافربري جديد و  شيك   در دستش ظاهر شد.

حالا نوبت آقا بود، چند لحظه فكر كرد و گفت:

خب، اين خيلي رمانتيكه ولي چنين موقعيتي فقط يك بار در زندگي آدم اتفاق مي افته ، بنابراين، خيلي متاسفم عزيزم ولي آرزوي من اينه كه همسري 30 سال جوانتر از خودم داشته باشم

خانم و پري واقعا نا اميد شده بودند ولي آرزو، آرزوه ديگه  !!!

پري چوب جادوييش و چرخوند و.........

اجي     مجي    لا ترجي...

و آقا 92 ساله شد!!!

احساسی که بعد از خواسته آقاهه به من دست داد این بوده که عجب آدم رندی بوده، بلا نسبت.اما بعد اجی مجی دوم......

زندگی بدون تعهد و وفاداری دو پول سیاه هم نمی ارزد.خیانت شاید در مرحله نخست دل چسب باشد اما فرد خائن همیشه احساس بدی را با خود یدک می کشد.آرامش ندارد و  در آخر هم مثل این پیرمرد هف هفو  از اینجا رانده و از آنجا مونده می شود.راستی چرا پری این کار را کرد.نکنه پری ها زن باشند؟

آیا عشق و تنها عشق باعثیست بر تعهد و وفا؟شاید خیلی از دخترکان و پسرکان امروزی عشق را تنها بهانه برای  زندگی بدانند اما اگر اینچنین است چرا آمار طلاق و خیانت در زوجهای امروزی بالاست.زوج هایی که نرد عشق را هم  کم نباخته اند.

این روزها هر جا که میروی صحبت از والنتاین است .آقادبیر والنتاین مبارک.هپی والنتاین آقای قائمی.ما هم که دست بر قضا و شانسکی لباس پلوخوریمان را پوشیده بودیم.متهم به این شدیم که والنتاینی هستیم.اما نیستیم.نه به این خاطر که با عشق پدر کشتگی داریم.بل به خاطر ابتذالیست که پشت والنتاین بازی ها می بینیم که شما مو می بینید و ما پیچش مو .والنتاین یک عشق بازی وارداتییست که به هیچ بهانه ای به کتم نمی رود.آیا هیچکدام از دانش آموزانم که والنتاین را به من تبریک می گویند می دانند که مفهومی بسیار بالاتر از عشق والنتاینی در فرهنگ خودمان است.سپندار مذ را می گویم که یک زمانی در مورد آن نوشتم.لینک زیر نیز اطلاعاتی دارد.

سپندارمذ

ساعتی پیش  سریال شهریار را دیدم با دنیای عاشقانه اش بامیرزاده عشقیش با ایرج میرزایش.با ملک الشعرای بهار .نمی دانم چرا دنیای ساده آنها را  آرزو کردم.

که فقط عشقی باشد و بی وفایی و در نهایت  شعری  برای نرسیدن.

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا

بی وفا حالا کهمن افتاده ام از پا چرا

عجب دنیای قشنگی.عجب دنیای ساده ای.کاشکی مشکل همه نرسیدن باشد که بنشینی و در زیر نور شمع از بی وفایی یار و ظلم فلک غدار بگویی.اما افسوس که غم امروز ما غم عشق نیست.

راستی جدیدا یه تهدیدی شدم که پشتم لرزید


پنجشنبه 25 بهمن1386 ساعت: 22:35 توسط:اگه گفتی من کی ام؟
می خوای وبت رو حک کنم؟

 وب سایت   پست الکترونیک

نمی دونم کدوم وروجکی اینو نوشته(هرچند یه حدسهایی  میزنم کسی که گل محبوبه رو خیلی دوست داشت)اما هر کی هست جون هر چی مرد این یه قلم جنس و بی خیال شه.تواین دنیا ما خیلی چیزا رو از دست دادیم.اقلکا بگذارید این یک وجب خاک خدا برای خودمون باشه

|+| نوشته شده توسط علی در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386  |
 دو داستان

داستان اول:

می گن مردم غزه در محاصره ای هستند که هیچ چیز بهشون نمی رسه و اگه دستشان برسد هوا را هم از آنها  دریغ می کنند.

داستان دوم:

چند روز پیش یه سنگ آسمانی خیلی خیلی  خیلی بزرگ  دور از چشم  ستاره شناسان از بغل گوش زمین رد شد.

واما در مورد داستان اول:

گاز زده ای  که ما باشیم می فهمیم که یعنی چی؟این یه ماهی که گاز نداشتیم فهمیدیم تحریم یعنی چی؟محاصره یعنی چِی زلزله یعنی چی؟و خلاصه اینکه هرچی نداری هست را فهمیدیم و می دانیم که غزه ای ها چی می کشند.حیف که زبانم به فحش نمی چرخد وگرنه یه چند تا پدر سگ و پدرسوخته بار هرچی باعث و بانی این بدبختیها می کردم.

بدبختی آدمها یکی دوتا نیست .دو شب پیش فیلم مستندی از نسل کشی روآندا را دیدم که ای کاش نمی دیدم .یه مشت آدم زبون نفهم بی همه چیز یعنی "هوتوها"  ریختند سر یه عده اقلیت" توتسی" و زن و بچه و پیرمرد و مریض و سالم نکردند .همه را کشتند آن هم با بدترین وضع.با درد .آنها اعتقادی به کشتن با گلوله نداشتند بلکه با سلاح های سرد خیلی آروم و نرم گوشتشان را تکه تکه می کردند.واقعا چی می شه گفت؟

آدمیزاد تو دیگه کی هستی ؟

 

زمانی چنان ضعیف که مگس از خود پراندن نتواند وچون بزرگ شد "خردی فراموش کرده ، درشتی می کند."

 

در یک جایی از او می شنوی که "عشق تنها عشق تو را به گرمی یک سیب می کند مانوس" و در جایی دیگر از او که "عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد" .

او همان کسی است شاعری می شود  که

باز باران با ترانه     

با گهر های فراوان       

میخورد بر بام خانه"

را می سراید و عیش می کند و گاهی  تیمور لنگ می شود و  می گوید: نمی دانم چرا سلاطین برای عیش و نوش  حرمسرا می سازند و شراب می نوشوند.در حالیکه بالاترین عیش برای من آن است که با یک ضربت شمشیر سر یک نفر را از بدن جدا کنم.گاهی چنان مسحور این صحنه می شوم که در میدان کارزار به شمشیر تکیه و فواره خون از گردن بی سر را نظااره می کنم!!!!!!

گاهی سر می برد و گاهی سر می دهد.

این انعطاف انسان از شر به خیر و از خیر به شر بسیار شگفت انگیز است.او می تواند از هر کفتاری درنده تر و از هر فرشته ای مهربان تر شود.

چه کسی می تواند این جمع اضداد را بشناسد؟

و اما در مورد داستان دوم:

ای کاش این سنگ می خورد  تو سر ما آدما با این آدمیتمون.انگاری یکی از اون دور دور ها زمین با تمام  محتویاتش را دید و از حرصش یه کلوخ واسه ما انداخت.اما صد حیف که باز هم به هدف  نخورد.

ای کاش کلوخ بعدی به هدف بخورد

|+| نوشته شده توسط علی در شنبه سیزدهم بهمن 1386  |
 دختر و پسر

دختری دهاتی بطرف آبادی خودش به دنبال کره الاغی می دوید ، رندی بدو گفت : ای دختر، فلانی را می شناسی ؟ دختر گفت بلی : رند گفت بگذار تا من روی تو را ببوسم و تو از جانب من در آبادی روی او را بوسه کن ، دختر گفت: چون خیلی مشتاق هستی ، بوسه را از کره الاغ بکن و به وسیله آن بفرست چون او پیش از من به آبادی میرسد      (کشکول طبسی)

 

یه دختر بهتره به مزاحم های خیابانی هیچ پاسخی ندهد ولی اگر می دهد بایستی مثل این دختر خانم باشد.کوچه و خیابان پر از رندانیست که دامهای فراوانی پهن کرده اند و یک دختر در ایندوره زمانه بایستی آگاه به این تله موش ها باشد تا" به یک گردش چرخ نیلوفری" زندگیش بر باد نرود.

این دنیا و حتی جامعه ما می تواند برای علی الخصوص یک دختر جای نا امنی باشد.مشکلاتی که یک دختر در جامعه دارد الی ماشاءالله است اما شاید مهمترینشان سر رابطه عشقولانه با جنس مخالف باشد  که معمولا در کوچه و خیابان و  یا جدیدترش در اتاق چت اتفاق می افتد.

دختر ها بایستی بدانند.که در این وادی پر خوف و خطر آنها از دریچه ناز هستند و پسره از دریچه نیاز.آنها تا وقتی ارزشمند هستند که ناز داشته باشند.هیچ دختری نبایستی به تمام خود را برای پسران عرضه کند چرا که اگر اینچنین شود هیچ ارزشی برای طرف مقابل نخواهد داشت و به مانندذیک دستمال کاغذی مچاله شده دور انداخته می شوند.ارتباط آنها بایستی سیاستمدارانه باشد و نه احمقانه.مرد جماعت بایستی همیشه تشنه باشد چرا که اگر سیراب شود به دنبال آبشخوری دیگر می رود.

 

و اما عشق؟

راستی آیا می شود به ارتباطات اینجوری نام عشق داد؟

این دنیا همه چیز دارد اما  این "همه چیز" بدون عشق هیچ مزه ای ندارد .عشق مزه زندگیسیت.اما این مزه گاها می تواند بسیار تلخ باشد.

در یک رابطه می تواند یک مثلث با سه زاویه وجود داشته باشد.

1.    صمیمیت

2.    شور عشق

3.    تعهد.

تحقیقات ثابت کرده صمیمیتی که با شور عشق همراه باشد و تعهدی نباشد مانند آتش تندی است که به سرعت خاموش می شود.اما اگر این دو با تعهد همراه شوند پایداری زیادی را ایجاد می کنند.شما نمی توانید این سه جنبه را در یک جوان 18-19 ساله مو فشن  پیدا کنید.بلکه" قطع این مرحله" "گاو نر می خواهد و مرد کهن".تو این سن و سال که هنوز بلوغ اجتماعی اتفاق نیفتاده نمی شه فهمید که" غاز کجا تخم می گذارد"

نکته ای که در این رابطه جالب به نظر می رسد این است که یک پسر در کمتر از  4 جلسه دل می بازد اما یک دختر به طور متوسط 24 جلسه طول می کشد تا  یک حس عشقی را تجربه کند( البته استثنا هم وجود دارد).بله .برخلاف تصور عوام دخترها در ارتباطات پخته تر عمل می کنند.

نوجوانان  خود معیار مناسبی برای تشخیص عشق همراه با تعهد نیستند.بلکه بایستی در این فقره از مشورت بزرگترها علی الخصوص پدر و مادر بهره بگیرند.

قطع این مرحله بی همرهی خضر مکن

ظلمات است بترس از خطر گمراهی

|+| نوشته شده توسط علی در یکشنبه هفتم بهمن 1386  |
 ترس

روزی روزگاری در این زمین خدا آدمی بود دوپا به نام جی بی واتسن(پدر بزرگ رویکرد رفتاری).روزی به سرش زد تا ریشه ترس در آدمیزادگان را پیدا کند.کودک بینوای از همه جا بی خبری را پیدا کرد و او را در یک اتاقی قرارداد که خرگوش سفید نانازی در آن بود.آلبرت کوچولو خرگوش را گرفت و شروغ به بازی با آن کرد.به ناگاه واتسن صدای مهیبی را در پشت سر آلبرت ایجاد کرد مانند انداختن یک سینی بزرگ رو ی سرامیک.آلبرت بینوا با چهره ای وحشتزده سرش را بر می گرداند و بعد لحظاتی دوباره شروع به بازی می کند.دوباره همان صدا و سه باره .تا اینکه کودک گریه سر می دهد و خرگوش را ول می کند.آلبرت کوچولو ترسیده بود.فردای آنروز زمانی که مجددا خرگوش را به او نزدیک کردند ،ترسید و گریه را سر داد.آلبرت از همه چیزهای نرم و سفید می ترسید.او ترسش را تعمیم می داد.

شما فکر می کنید وقتی این آقا کوچولو همینجوری بزرگ می شد چه می شد؟او از چیزهای نرم و سفید خوشش نمی آمد یا می ترسید بدون اینکه دلیل موجهی داشته باشد.البته شاید ترسش را توجیه کند اما ریشه کار در جای دیگریست که شما می دانید.در واقع تر س آدمها از دو چیز شروه می شود 1.صدای بلند 2. از دست دادن اتکا.بچه ها نه از مار می ترسند و نه از اژدها.  فقط از این دو چیز می ترسند.بقیه ترس ها را مثل مورد آلبرت کوچولوی بی نوا یاد می گیرند.

زمانی که چندی قبل بعد عهد بوقی سال برف زیبا شهرمان را سفید پوش کرد .همه شاد بودند .برف ندیده هایی مثل ما ،کوچک و بزرگ از جمله من و امید و مادر امید در پارک و غیر پارک برف به صورت  هم زدیم،آدم برفی ساختیم و خلاصه  کلی خوش خوشانمان شد اما وقتی که گاز قطع شد و ما در سرمایی بی سابقه بدون گرما و نان شدیم از برف ترسیدیم.حالا دیگه کسی آرزو نمی کنه برف بیاد همانطوری که آلبرت کوچولو آرزوی داشتن خرگوش سفید نمی کند.

به قول قدیمی تر ها مارگزیده از ریسمان سیاه و سفید می ترسد.

این هم ماشین بی پناه من است در میان برف و سرما

 

از همینجا به بچه های شاد و شنگول شهید بهشتی پارسال سلام می کنم و اینکه هیچ وقت خاطرات آن کلاس خوب  فراموش نمی شود.راستی آیا علیزاده توانست در مسابقات پرورش اندام مقام بیاورد؟

به لیلا خانم هم عرض کنم که شما حتما باید با یک مشاور خبره صحبت کنید پیشنهاد می کنم نزد  آقای نقره کار بروید.

تلفن:(۰۱۱۱)۲۲۲۴۱۶۲

بابل روبروی پاساژ فردوسی ساختمان پارسیان روان درمانی مهر 

 

|+| نوشته شده توسط علی در سه شنبه دوم بهمن 1386  |
 
 
بالا