تبليغاتX
روان شناسی و اجتماعی
نوشته های یک معلم
 

امروز میخوام از وبلاگ زراعتکار   مطلبی بیاورم که یه جورایی به انتخابات ما ربط داره.اگه گفتین چه ربطی؟

 

در یک سحرگاه سرد ماه ژانویه، مردی وارد ایستگاه متروی واشینگتن دی سی شد و شروع به نواختن ویلون کرد. این مرد در عرض ۴۵ دقیقه، شش قطعه از بهترین قطعات باخ را نواخت. از آنجا که شلوغ ترین ساعات صبح بود، هزاران نفر برای رفتن به سر کارهایشان به سمت مترو هجوم آورده بودند. سه دقیقه گذشته بود که مرد میانسالی متوجه نوازنده شد. از سرعت قدم‌هایش کاست و چند ثانیه‌ای توقف کرد، بعد با عجله به سمت مقصد خود براه افتاد. یک دقیقه بعد، ویلون‌زن اولین انعام خود را دریافت کرد. خانمی بی‌آنکه توقف کند یک اسکناس یک دلاری به درون کاسه‌اش انداخت و با عجله براه خود ادامه داد.

 

چند دقیقه بعد، مردی در حالیکه گوش به موسیقی سپرده بود، به دیوار پشت‌ سر تکیه داد، ولی ناگهان نگاهی به ساعت خود انداخت و با عجله از صحنه دور شد، کسی که بیش از همه به ویلون‌زن توجه نشان داد، کودک سه ساله‌ای بود که مادرش با عجله و کشان کشان او را بهمراه می ‌برد. کودک یک لحظه ایستاد و به تماشای ویلون‌زن پرداخت، مادر محکم تر کشید و کودک در حالیکه همچنان نگاهش به ویلون‌زن بود، بهمراه مادر براه افتاد، این صحنه، توسط چندین کودک دیگر نیز به همان ترتیب تکرار شد، و والدین‌شان بلا استثنا برای بردن‌شان به زور متوسل شدند.

 

در طول مدت ۴۵ دقیقه‌ای که ویلون‌زن می نواخت، تنها شش نفر، اندکی توقف کردند. بیست نفر انعام دادند، بی‌آنکه مکثی کرده باشند، و سی و دو دلار عاید ویلون‌زن شد. وقتیکه ویلون‌زن از نواختن دست کشید و سکوت بر همه جا حاکم شد، نه کسی متوجه شد. نه کسی تشویق کرد، و نه کسی او را شناخت.

 

 

هیچکس نمی‌دانست که این ویلون‌زن همان (Joshua Bell) یکی از بهترین موسیقیدانان جهان است، و نوازنده‌ی یکی از پیچیده‌ترین فطعات نوشته شده برای ویلون به ارزش سه ونیم میلیون دلار، می‌باشد.

 

جاشوا بل، دو روز قبل از نواختن در سالن مترو، در یکی از تاتر های شهر بوستون، برنامه‌ای اجرا کرده بود که تمام بلیط هایش پیش‌فروش شده بود، و قیمت متوسط هر بلیط یکصد دلار بود.

 

این یک داستان حقیقی است، نواختن جاشوا بل در ایستگاه مترو توسط واشینگتن ‌پست ترتیب داده شده بود، و بخشی از تحقیقات اجتماعی برای سنجش توان شناسایی، سلیقه و اولویت ‌های مردم بود.

 

نتیجه : آیا ما در شرایط معمولی و ساعات نا‌مناسب، قادر به مشاهده و درک زیبایی هستیم؟ لحظه‌ای برای قدر‌دانی از آن توقف می‌کنیم؟ آیا نبوغ و شگرد ها را در یک شرایط غیر منتظره می‌توانیم شناسایی کنیم؟

 

یکی از نتایج ممکن در این آزمایش میتواند این باشد :

اگر ما لحظه‌ای فارغ نیستیم که توقف کنیم و به آثار یکی از بهترین موسیقیدانان جهان که در حال نواختن یکی از بهترین قطعات نوشته شده برای ویلون است، گوش فرا دهیم، چه چیزهای دیگری را داریم از دست میدهیم؟

 

 

 

محبوبه كاظمی

 

|+| نوشته شده توسط علی در یکشنبه هفدهم خرداد 1388  |
 مناظره موسوی و احمدی نژاد
برنده مناظره دیشب کسی نبود جز مردم

به نظر من یکی از مهمترین رویدادادهای بعد از انقلاب مناظره موسوی و احمدی نژاد در شب تاریخی ۱۳خرداد ۸۸ است که بالاخره فشار مردم باعث شد تا کاندیداها به جاهای حرف های اتو کشیده سخن هایی بگویند از جنس مردم همان حرف هایی که ما در کوچه و خیابان و تاکسی و غیره می شنویم و بر روی دیوار های دستشویی های بین راهی می خوانیم.یک خروار مطلب در این زمینه دارم که بماند برای بعد.فقط این را بگویم که اگر این چنین اتفاقهایی قبلا می افتاد و ما به اسم حفظ نظام لا پوشانی نمی کردیم.اینجایی نبودیم که الآن هستیم.

|+| نوشته شده توسط علی در پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388  |
 سوتی های یک رئیس جمهور

هر چی خواستیم از سیاست ننویسیم نشد که نشد.حالا هم که میخوام بنویسم موندم "به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده خود را".کجای این ردای پاره پوره را وصله بزنم.از کجایش بگویم.

حالا که فصل انتخابات است .بد نیست از مشاورین یک رئیس جمهور حرف بزنم چون هر چه باشد خودمون هم یه زمانی یک پا مشاور بودیم.

اینجور که من شنیدم و حتی خود دکتر احمدی نژاد هم فرمودند .تمام حرف های یک رئیس جمهور قبل از افاضات  ایراد گیره شده  و کلمه به کلمه آنها بعد از تجزیه و تحلیل توسط مشاوران خبره!!!!!! مثل هلو برو تو گلو می شود . اینجور نیست که هر حرفی که از مخ بر آید بر زبان نشیند و یا افکار هر ننه من قمری توسط یک رئیس جمهور بیان شود.

یاد سهراب بخیر که می گفت:دهان گلخانه فکر است

جملات بالا بسیار متین سنگین و جالب و در خور تامل است اما من مانده ام دم خروس را باور کنم یا قسم حضرت عباس را.بنده آدم مطلعی در زمینه سیاست نیستم اما با سواد روزنامه ای که دارم یه چیزایی بارمون هست  و در این فقره کم علکی نیستیم.موندم اگر آقای رئیس جمهور راست می گوید در مورد موارد زیر چی بگویم.

یک:چند وقت پیش رئیس جمهور پشت تریبون افاضات کردند که:اگر آمریکائیها در مورد کشته شدگان یازده سپتامبر راست می گویند ،چرا هنوز اسامی کشته شدگان این واقعه را منتشر نکرده اند؟؟؟؟!!!!!!!!!

 

بعد این شاهکار تمام رسانه های استکبار جهانی و بیگانه در بوق  و کرنا کردند که چطور رئیس جمهور یک مملکت بعد گذشت چندین سال نمی داند که بعد چند هفته از واقعه  اسامی تمامی کشته شدگان اعلام شده و حتی در محل حادثه بر روی سنگ یادبودی حک شده!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!عجیبا غریبا

دو:آقای رئیس جمهور در این اواخر افاضات فرمودند که:روزی که دیدم  ژاک شیراک در کاخ الیزه از پله ها برای استقبال از خاتمی پائین نیامدند سخت ترین روز در زندگی من بوده!!!!!!!!!!!

در روان شناسی اگر چیزی را ببینی و یا بشنوی در صورتی که واقعیت خارجی ندارد می گوئیم توهم اتفاق افتاده.

حالا شما قضاوت کنید که با و جوداین همه عکس و تصویر در مورد استقبال از خاتمی زیر پله ها ، آقای احمدی نژاد چی را دیده اند؟!!!!!!!!!!!

سه :باز هم همین چند وقت پیش آقای دکتر فرمودند که :پیمانی که در سعد آباد(تعلیق هسته ای)اتفاق افتاد ننگین بوده است.

عجیب است .چطور ایشان نمی داند که اساسا این نوع پیمان ها دست رئیس جمهور و امثالهم نیست و حسن روحانی که نماینده ایران در این مذاکرات بودند مستقیما از شخص رهبر دستور می گرفتند و این پیمان به دست ایشان امضا شده است.

و دست آخر اینکه شعار پول نفت را سر سفره مردم می آورم را انکار فرمودند.حالا شما با دیدن  این عکس که در تبلیغات دوره قبلی گرفته شده  ، قضاوت کنید که دم خروس را باور کنیم یا قسم حضرت عباس را

 

حالا شما فکر می کنید اینجور سوتی های یک رئیس جمهور تقصیر خودش است یا مشاورانش؟

|+| نوشته شده توسط علی در دوشنبه یازدهم خرداد 1388  |
 ماشا ء الله غضنفر ....!!!!2

ماشا ء الله غضنفر ....!!!!

يک آقايی نشسته بود کنار رودخانه و با نوعی شادی کودکانه فرياد ميزد : ماشاءالله غضنفر ...ماشاءالله غضنفر .....!!!
يک آقای ديگری از راه رسيد و پرسيد : مگر غضنفر چيکار کرده که اينقدر ماشاءالله ماشاءالله ميکنی ؟؟؟
يارو در جواب گفت : از صبح رفته زير آب هنوز بيرون نيامده !!!!

حالا حکایت ماست چند ماهیست که به دلایلی دل و دماغ هیچ کاری را ندارم. بدجوری پیج و غیج افتاده به حال و روز ما اما پوست کلفتی که ما باشیم به این نون و ماست ها قافیه را نمی بازیم.خلاصه اینکه سر به سلامت بردن از این همه آواری که بر سر ماست کاریست کارستان و کار یه روز دو روز و یه سال دو سال نیست.ولی برو که رفتیم .به قول اخوان

ما هم راه خود را می کنیم آغاز

.....

کجا؟

هر جا که اینجا نیست.

بله .این غضنفری که از صبح زیر آب رفته بالاخره سر از آب در خواهد آورد و این مرده زنده خواهد شد.همانطور که شاملو گفته:

مرده ای در دل تابوت تکان می خورد آرام آرام

حالا هم برای خالی نبودن عریضه بهتره این مطلب جالب را که از وبلاگ گئوم کش رفتم را بخونید تا قشنگ حوصله تون سر بره:

تفاوت های روانشناسی و بیولوژیکی زنان و مردان

تفاوتهای بیولوژیکی

 

۱- نـه تـنـها سـاخـتـار مغز زنان و مردان با یکدیگر متفاوت می باشد، بلکه مـردان و زنان از مغزشان بطـرز مــتفاوتی استفاده میکنند. در مغز زنان اتصالات و ارتباطات بیشتری بین دو نیمکره چپ و راست وجود داشـته کـه بـه آنــها این  توانایی را می دهد تا از مهارت گفتاری بهتری نسبت به مردان برخوردار باشند.

 

 از طرف دیگر در مردان ارتبـاط کمتری بین دو نیمکره مغزشان وجود داشته و به آنها این قابلیت را میدهد تا دارای مهارت بیشتری در استدلالهای انتزاعی و هوش دیداری-فضایی باشند. 

 

۲- بیشتر عادات مردان و زنان را می توان توسط نقش آنها در روند تکامل توضیح داد. بـا وجود آنکه شرایط زندگی تغییر کرده باز هم زنان و مردان تمایل دارند از برنامه بیولوژیکی خـود پیـروی کننـد. مـردان قـادر هستـند تــا مسیر حرکت خود را بخاطر بسپارند. زیـرا در گذشته مردان می بـایـست شـکـار خـود را ردیـابـی کـرده و آن را گـرفتــه و بـه خـانــه باز میگرداندند در حالی که زنان دارای دید محیطی بهتری میباشند که بـه آنـها کمک میـکند اتفاقات پیرامون مـنـزل خـود را زیـر نـظـر گـرفـتـه و خـطـر در حـال نـزدیـک شدن به خانه را شنـاسایی کنند. مـغز مــردان برای شکار کردن برنامه ریزی شده که حـوزه دید محدود و بـاریـک آنـها را توجـیـه مـی کند امـا مـغـز زنـان قـادر اسـت دامـنـه اطـلاعات وسیـعتری را رمزگشایی کند.

 

۳- مـردان صداهای گوشخراش، دست دادن محکم و رنگ قرمز را ترجیح میدهند. مـردان در حل مسائل فنی بهتر می باشند. زنان دارای گوش تیزتری میباشند و هنـگام صحبت کردن از واژه های بیشتری استفاده می کنند و در تکمـیل و اتـمام وظـایف بطور مستقل بهتر از مردان می باشند.

 

۴- هنگامی که مردان وارد اطاق می شوند بدنبال راه خروج میگردند، خـطـر احـتمالی را برآورد کرده و راههای گریز را می سنجد. در حالیکه زنان به چهره میهمانان توجه میکنند تا پـی ببرند که میـهمانـان چه کسانی بوده و چه احساسی دارند. مردان قادر میباشند تا اطلاعات را طبقه بندی کرده و در مغزشان ذخیره کنند. زنـان تمایل دارند تا اطلاعات را بارها و بارها در مغزشان مرور کنند. هنگامی که زنان مشکلاتشان را بـا مـردان در میان می گذارند دنبال راه حل نمیگردند آنها تنها نیاز دارند تا فردی به حرفهایشان گوش دهد.

 

تفاوتهای روانشناسی

 

۱- مردان موقعیتها و اوضاع را بطور کلی درک میکنند و تفکر کلی و جـامع دارند در حالی که زنان موضعی می اندیشند و بروی جزئیات و نکات ظریف تمرکز می کنند.

 

۲- مردان سازنده و خلاق می باشند. آنـهـا ریسک پذیـر بـوده و بـدنبال تجربه های جدید می باشند در حالی که زنان با ارزشترین اطلاعات را برگزیده و آن را به نسل بـعد انتقال می دهند.

 

۳- مردان در تفکرات و اعمالشان استقلال دارند در حالی که زنـان تـمـایل دارند از عقاید پیشنهادی دیگران پیروی کنند.

 

۴- ارزیابی زنان از خودشان در سطح پایینتری از مردان می بـاشد. زنـان تـمایل دارند از خودشان انتقاد کنند در حالی که مردان بیشتر از عملکرد خودشان رضایت دارند.

 

۵- مردان و زنان دارای معیارهای متفاتی برای رضایتمندی در زندگی می باشند. مردان برای شغل مناسب و موفقیت در کارها و زنان به خانواده و فرزندان ارزش قائل میباشند.

 

۶- مردان نیاز مبرمی دارند تـا بـه اهـدافشـان جـامـه عـمـل بـپـوشانـند اما زنان رابطه با دیگران را در درجه نخست اهمیت قرار می دهند.

 

۷- مردان دو برابر زنان بیمار می شوند البته زنان نیـز بـیشتر بـه سـلامتـی خود اهمیت میدهند.

 

۸- زنان درد و کار یکنواخت را بهتر از مردان تحمل می کنند.

 

۹- بر خلاف تصور عام مردان بیـشتر از زنـان حـرف زده و بیشـتر سـخنــان دیگران را قطع میکنند.

 

۱۰- مردان و زنان دارای حس حسادت یکسان بوده اما مردان بهتر میتـوانند این حس را پنهان سازند.

 

سایت پزشکان فارسی زبان

 

 

|+| نوشته شده توسط علی در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388  |
 آیا مایلی کهن و امثالهم نماینده ایران عزیز اسلامی هستند؟

سلام .سلامی به پهنای ایران زمین.

یه مدتی بود که ننوشتیم و حالا هم که داریم می نویسیم از حرف های صد تا یه غاز بعضی ها دزذی کردیم.(سلامی به پهنای ایران زمین)اصولا این گنده حرفا از زبان کسانی بیرون می آید که حرفی برای گفتن ندارند.لذا مجبور می شوند که از این چنین ادبیات گنده ای استفاده کنند که قبلا بزرگانی آن را به نام خود ثبت  کرده اند.

گفتم" پهنای ایران زمین" یاد حرف های جناب مستطاب محمد مایلی کهن افتادم که در فرازی از افاضاتشان به قلعه نوعی فرمودند:

"لذا به همين منظور به اين آقايان كوتوله و عوام فريب (كل يوم) كه حتي فاقد مدرك تحصيلي براي گروهبان قندلي شدن هستند اما لقب ژنرال را يدك مي‌كشند مي‌گويم كه از گل دقيقه 90 سايپا و پيامي كه آن گل به پهناي ايران عزيز اسلامي داشته؛ پند گرفته و هر چه سريعتر دست از نوچه بازي و نوچه پروري برداشته از كارهاي ناثواب و عوام فريبي دست بردارند.

ملاحظه فرمودید:ایران عزیز اسلامی!!!!!

این آقا هر چه دل خیلی خیل تنگش خواسته گفته و آخرالامر توپ را انداخته تو زمین این ملت!!!!!عجبا.

فرصت طلبی که ما باشیم از این فرصت بادآورده استفاده کرده قراره چند تا مطلب اجتماعی و روانشناسانه!!!!!!!!!!!!!!!!!!به این موضوع الصاق کنیم.

مطلب اول :اجتماعیست و  در مورد سرزمین :

به اعتقاد من ارزش و اعتبار سرزمین چیزی جز مردم آن سرزمین نیستند.خاک خاک است.اگر همه ما ایرانی ها را  بلند کنند و مثلا به هندوستان ببرند و هندی ها را به ایران ،اتفاق آنچنانی نمی افتد اما اگر مثلا من از این کاروان به جا بمانم و دور و برم را هندی جماعت بگیرند.دلم مثل یه چیزی می ترکد ،اگر چه خاک همین خاک باشد.بله .این جماعت هستند که سرزمین می سازند و به خاک معنا می دهند. اگر می خواهیم به آنها احترام بگذاریم باید اول به مردمش احترام بگذاریم وبعد سنگ و خاکش را و  اگر می خواهیم سرزمین ایران را بشناسیم باید مردمش را بشناسم و نه خاکش را.اجمعین مردم هم تعیین کننده اند البته به این صورت که ما ناخواسته نمایندگانی را برای سخن گویی خودمان انتخاب می کنیم که حرف دلمان را بزنند .

حالا یه سوال .البته بهتر است خودمان را گول نزنیم و راست حسینی جواب بدهیم.

آیا مایلی کهن و امثالهم نمایندگان ما نیستند؟

 

و اما از زاویه روان شناسانه موضوع:

آمی وقتی که لخت و عور به این دنیا می آید از همان ابتدا سر ناسازگاری دارد.جیغ می زند همه را به فحش می بندد  که: ای هوار ای فلان فلان شده ها  چرا از آن محیط امن بیرنم کشیدید.مگر شما کی هستید؟شما همان  آقايان كوتوله و عوام فريب (كل يوم)  هستید كه حتي فاقد مدرك تحصيلي براي گروهبان قندلي شدن هستند اما لقب ژنرال را يدك مي‌كشید.

خلاصه اینکه بچه اصلا از غیظ هم که شده و یا هر چیز دیگه بد و خوب سرش نمی شود.دوست داره لخت و عور همه جا بگردد  و ما به چه بدبختی لباس تنش می کنیم.هر چر تو پرتی را می گه  و به چه بدبختی حرف زدن و بجا حرف زدن یادش می دهیم.همه جا  را به گه می کشه و به چه بدبختی  آداب دستشویی و رختشویی را یادش می دهیم.

بعد عهد و بوقی این آدم برای ما می شود آدمی که قشنگ حرف می زند .شیک می پوشد و در جایش  می تخلید.این چنین می شود که انسان می آموزد که کجا شوخی کند و کجا جدی باشد.کجا چرند بگوید و چه جا نظم بسراید.اگر یه انسانی این مهم نتواند از دو حال خارج نیست .یا عقب افتاده ذهنی است و یا بسیار عصبانیست.و کسی همیشه خدا بسیار عصبانی است همان کسی است که روان شناسان به او می گویند : روان نژند.(که البته ممکن است خیلی هم با هوش باشد.)

بر عقلای  جامعه  فرض است که این چنین افرادی را به پست های مهم نگمارند چرا که آن می شود که دیدید.او مثل یه بچه است که نه می دند چه بپوشد چه بگوید و کجا.....

این مقال مقاله ایست برای همیشه و همه کس  که بیاموزیم  همیشه دوران هر کسی را به هر کاری نگماریم که دست گل به آب دهد و آبرو ببرد.

|+| نوشته شده توسط علی در جمعه چهارم اردیبهشت 1388  |
 عیدانه

باز می آید پرستو نغمه خوان

باز می سازد در اینجا آشیان

نمیدونم این چندمین عیدیه که عیدانه می نویسم.

امسال هم همچون سال های پیش به انتها رسید اما انگاری من هنوز اندر خم یک کوچه ام.

دور و برم را به قول شاعر :تا که نگاه می کنم  تغییرات زیادی می بینم مثلا خانه ام عوض شده،موهایم سفید شده.یه تعدادی مردند.یه تعدادی هم به دنیا آمدند.

اما یه جاهایی هم آب از آب تکون نخورده.اگه گفتید کجا؟بگم؟بگم؟بگم؟

آموزش و پرورش!!!!!!!!!

از همه جهت.چه آموزشش و چه پرورشش.آش همان آش است و کاسه همان کاسه!!

می گی نه پس گوش بگیر:کلاس همان.میز همان.نیمکت همان.معلم همان وزیر همان.اداره همان.مدیر همان.دانش آموز همان.جریان آموزش و پرورش مانند جریان  یک چشمه است که گرچه حر کت می کند و آبش عوض می شود اما چشمه همان چشمه استآبش هم نه کم می شه و نه زیاد.

وضعیت استخدامی ها همان.حق التدریسی ها همان.نظام همانگ پرداخت که تا حالا اجرا نشده هما ن با حساب کتاب من اگر هم در سال جاری اجرا هم شود باز هم همان.

والا ما هر چی به قد و بالای این سال 87 نگاه می کنیم.چیز دندان گیری نمی بینیم که بگیم به این دلیل سال خوبی بوده.بحران اقتصادی ،غزه،پدر اتریشی،اعتیاد ،قاچاق،کوفت،زهر مار تا دلت بخواهد در این سال بوده.ولی دروغ چرا یک چیز جالب و قشنگ اتفاق  افتاد و اون هم انتخاب باراک اوباما بود.که در موردش نوشتم.همین و دیگر هیچ.از خود می پرسم آیا در 88 هم دنیا به همان سمتی می رود که در 87 رفت.

در گذشته چه بوده؟تا آنجائیکه ما در تاریخ گشت زدیم تا بوده همین بوده.می گی نه شاهنامه را بخوان ویل دورانت را بخوان سینوحه را بخوان.اصلا حافظ را بخوان:

جهان پیر است و بی بنیاد

از این فرهاد کش فریاد

 

 

بیچاره انیشتین هم حتی در کار این جهان ماند و آخر سر دست به دامان روانشناسی به نام فروید شد که:چه نشسته ای ما که سر از کار دنیا در نیاوردیم تو بگو چه خبره و آیا :

راه رستگاتری هست؟

فروید معتقد است که امروز هم به رغم تغییر و تکامل شیوه های حکومتی، باز تنها راه رسیدن به حق، زور است.

یعنی جلوی زور را بایستی به زور گرفت !!!!

البته در مقابل نظریه فروید رویکردها دیگری نیز وجود دارند که حرف های دیگری از روحیات انسان می زنند.معروف ترین آنها رویکرد" پدیدار شناختی"  مخصوصا شاخه ای از آن که "انسان گرا ها"  را شامل می شود،است.

این روان شناسان به تجربه های شخصی و درونی فرد، آن هم از دیدگاه یا منظر خود فرد توجه دارند.بر اساس این دیدگاه «انسان یک موجود آزاد و انتخاب گراست و توانایی رشد و خودشکوفایی  دارد.

خلاصه اینکه عالم و آدم در کار این جهان موندند.

حتی متعبدترین آدمها هم می خواهند به زور ما را وارد بهشت کنند و روان شناس ها هم همونجور که خوندید می خواهند به زور خوشبختمان کنند.خلاصه اینکه داداش دنیا یا دنیای زر است یا زور.هیچکدومشون هم راه رستگاری نیستند.

شاید امسال رستگاری نزدیک باشد.شاید.شاید شاید.بالاخره انسان به امید زنده است .امسال هم ما به امید راه خود را می کنیم آغاز

کجا؟

هر جا که پیش آید.تا شاید همینجورالله بختکی  به روزی که شاملو تصویر کرده برسیم:

 

روزی ما دوباره کبوتر هایمان را پیدا خواهیم کردو مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت.

روزی که کمترین سرود بوسه است

و هر انسان برای هر انسان برادریست.

روزی که دیگر در های خانه شان را نمی بندند

قفل افسانه ایست

وقلب برای زندگی بس است.

|+| نوشته شده توسط علی در شنبه یکم فروردین 1388  |
 علم و هنر

 

جاتون خالی دیروز از مشهد برگشتم.چند روز قبلش هم یه توک پا رفته بودم تهران.در مورد این 2 سفر اگر کنجکاو هستید که بدانید .بایستی عرض شود که با انکه اصراری بر سوزاندن دماغ شما ندارم اما اصلا علاقه ای به نو.شتن در موردشان را ندارم.و اما موضوع این پست در مورد علم و هنر است:

 

"يک روز مردي ميرفت به شهر که هيزم بفروشد. بين راه نصرالدين به او

رسيد و پرسيد: «اين حطب مرتب بر حمار اسوداللون را هر رطل شرعي

به چند درهم در معرض بيع و شرا در مي آوري؟»

مرد نگاهي به او کرد و گفت: «داداش! اگر مي خواهي هيزم بخري هر

من سي درم، اما اگر مي خواهي دعا بخواني، برو مسجد.»"

 

کتاب درسی روان شناسی امسال مثلا عوض شده ولی مشکلش هنوز پابرجاست.اما ایراد کار کجاست؟

تا وقتی درس میدهم مشکلی نیست.سوال میدهم باز هم مشکلی نیست.بچه ها از ناخن پا تا انتهای موی سر گوش می شوند و به نطق شیرین !!جذاب !!!و  گهربار من گوش جان می سپارند.مشگل از جلسه بعد شروع می شود که می خواهم بپرسم.تقریبا همه متفق القول می شوند که اقای دبیر شما این مطالب را درس ندادید.!!!!!!!!!!!! چون هر چه می خوانیم کمتر می فهمیم!!!!!!

 

میرم خونه اینبار از نگاه دانش اموزان یه نگاهی به مطالب کتاب می اندازم.با خود می گویم :جدا که بهتر از این نمی شود مطالب ساده را به سخت ترین نحوی بیان کرد.من نمی فهمم که حضرات نویسندگان  چه درکی از علم و هنر دارند .بنده ی  سراپا علم و هنر!!! کاری به تعریف علم ندارم اما به اعتقاد من هنر تعلیم یعنی «بیان سخت ترین مطالب با ساده ترین روش».

شاید عالیجنابان مستطاب نویسندگان عالمی تمام و کمال باشند اما دریغ از یه ایپسیلون هنر.با خود می گویم:بنده با هوش متوسط خودم این توان را دارم اما چرا این حضرات با هوشمندی متوسط به بالا و نخبه ندارند؟شاید جوابش این باشد که انها همه را مثل خود می دانند شاید هم می خواهند اظهار فضل کنند شاید هم می خواهند هر ننه من قمری سر از کتاب در نیاورد .شاید هم می خواهند دانش اموزان را به چالش بکشند که یه کمی برای فهم مطالب تلاش کنند .شاید هم می خواهند زحمت من معلم را زیاد کنند.خلاصه اینکه حتما یه دلیلی دارد.

اصلا ولش کن بچسبیم به نکته های کوچک زندگی:

1.    وقتی چیزی روی اجاق می جوشد از آشپزخانه بیرون نرو

2.    وقتی کسی عطسه می کن بگو علفیت باشد

3.    سعی کن موفقیت های قبلیت مانع پیشرفت های بعدیت نشود.

4.    همیشه تنبیه را متناسب خطا در نظر بگیر

5.    هیچوقت پایان فیلم ها و کتاب های خوب را بازگو نکن.

6.    وقتی به مسافرت می روی دو سنجاق برای کیپ کردن پرده همراه داشته باش.

7.    هیچ وقت کاری نکن که اعتماد دیگران به تو سلب شود.

8.    هرگز موفقیت را پیش از موقع عیان نکن.

9.  نگذار خودت و اعضای خانواده ات آنقدر غرق کار و تلاش شوید که برای صرف یک وعده غذا هم فرصت دور هم جمع شدن را نداشته باشید.

10.                       شبها تا وقتی تمام اعضای خانواده برنگشته اند چراغ حیاط را خاموش نکن.

|+| نوشته شده توسط علی در جمعه نهم اسفند 1387  |
 مدیریت در آموزش و پروش

خیلی وقته که به دلیل مشکلات عدیده شخصی و غیر شخصی دست به قلم نبردم .راستش این روزها اینقدر دچار بلابلیه هستم که موندم به کدوم دردم برسم !!!!با اینحال   به قول علی سنتوری :

اما تو کوه درد باش

طاقت بیار و مرد باش

در این دل شب هم که هوس نوشتن کردیم باز هم با این همه دردسر و غمی که از هر طرف چهره کریهش را به من نشون میده عجیبه که دگر بار  هم به یاد سوژه خنده داری افتادم و آن قصه پرغصه مدیریت در آموزش و پروش است.

هر اداره ای که بری همه تا پیشنهاد مدیریت و معاونت می شنوند قند تو دلشون آب می شه و شب از خیال فخر فروشی به فلان و ضرب شصت نشان دادن به بهمان خوابشون نمی بره.همه جا یه مدیر می گن صد تا از بغلش در می آد.همه جا به غیر از آموزش و پرورش.جایگاه ساخت آدمیزاد!!!!!!!

عجیب است .در این خراب شده تقزیبا هر کسی که سرش به تنش بیرزد و حساب دو دوتا چهار تا بلد باشد عطای مدیریت را به لقایش می بخشد.چرا که صنار سه شاهی هم که اضافه می دهند نه آنچنان دندان گیر است که پابندت کند  و نه باز هم آنچنان دندان گیر که پابندت کند.لذا این می شود که یواش یواش نخبه ها می روند و  آن کسانی این ردا را به تن می کنند که برازنده این مقام نیستند .البته کاری به استثنا ها ندارم که من هم چند تا از اینها را دیده ام.ولی با این روندی که به جلو می رویم این چند استثنا هم یواش یواش کوچ و کلشان را می گیرند و می روند . آنوقت علی می ماند و حوضش.حسابش را بکن که پسین فردا در همه مدارس با مدیرانی سرکار خواهیم داشت که از کلاس رانده و هیچی ندان هستند.اونوقت خر بیار و باقالی بار کن.

اگر جناب وزیر و اعوان و انصارشان یه خورده اون سلول های خاکستریشان را بتکانند حتما متوجه می شوند که جایگاه مدیریت در مدارس بسیار تخریب شده و این خلا پر نمی شود مگر اینکه به این قشر پول تزریق کنند پول نه حرف مفت و مشوق های کاغذی .بالاخره مدیری گفتند غیر مدیری گفتند.

اصلا ولش کن به ما چه. مگه این سد فقط یه سوراخ داره که تو مثل اون پسرک نمیدونم چچی انگشت کردی تو اون.عزیز من این که سد نیست آب کش است آب کش.

لذا برمی گردیم به دستورات زندگی خودمون تا یه خورده هوایی تازه کنیم.

 

1.    همیشه درب اتومبیل را برای همسرت باز کن و در پوشیدن کتش به او کمک کن.

2.    نظم و انضباط را با ملایمت درهم بیامیز.

3.    برای مسافرت از آژانس های مسافرتی استفاده کن.نه تنها هزینه زیادی ندارد بلکه باعث صرفه جویی در وقت و انرژی و کار هم می شود.

4.    همیشه از خودت عکس داشته باش.

5.    سعی کن از بیمه ای استفاده کنی که مالیات زیادی از آن کسر نشود.

6.    درباره موضوعی که درست متوجه نشدی قضاوت نکن.

7.    وقتی میدانی کسی زحمت کشیده تا واقعا شیک شود به او بگو معرکه شده ای.

8.    علامت خاصی بین خودت و همسرت در نظر بگیر و در مجامع و میهمانی ها با او رد و بدل کن تا بداند در محافل شلوغ هم به او توجه داری.

9.    هیچ وقت قراردادهایی را که در متن آنها جاهای خالی وجود دارد امضا نکن.

10.                       وقتی جنس گرانی را می خری در مورد نحوه پس گرفتن آن نیز سوال کن.

11.                       وقتی برای قرض گرفتن پول نزد شخصی می روی مرتب لباس بپوش.

12.                       یادت باشد که محبت همه کس را تحت تاثیر قرار می دهد.

13.                       در مورد مردم به خاطر بستگانشان قضاوت نکن.

14.                       شکلات بخور.

15.                       از هر فرصتی که باعث می شود در کارت پیشرفت کنی حداکثر استفاده را بکن.

16.                       نشانی خود را در داخل و بیرون چمدان بنویس.

17.                       هرگز پشت تلفن شماره کارت اعتباری و اسرار را نگو.
(اصلا پشت تلفن پشت سر کسی هم حرف نزن خصوصا الان که تقریبا همه گوشی ها قدرت ضبط مکالمه را دارد.)

18.                       یادت نرود که همه مردم از چیزی وحشت دارند،به چیزی عشق می ورزند و چیزی را از دست داده اند.

19.                       آرام صحبت کن اما در فکر کردن سریع باش.

20.                       وقتی از تو سوالی می کنند کهئنمی خواهی پاسخ دهی ،لبخندی بزن و بگو :برای چی می خواهید بدانید؟


نکته های کوچک زندگی

اچ جکسون براون

ترجمه شبنم خوشبخت


 

|+| نوشته شده توسط علی در دوشنبه چهاردهم بهمن 1387  |
 و باز هم جنگ
فکر می کنم بالاخره آدمیزاد کار دست خودش می ده و تمام آرزوهای خودش و به باد می ده.می گی نه تلویزیون رو نگاه کن اینور جنگ اونور جنگ با لا جنگ پایین جنگ .نمی دونم چی بگم.والا خسته شدم از بس در مورد جنگ این حماقت آدمی نوشتم.لذا همانی را می آورم که قبلا نوشتم و خواندید:

 

داستان اول:

می گن مردم غزه در محاصره ای هستند که هیچ چیز بهشون نمی رسه و اگه دستشان برسد هوا را هم از آنها  دریغ می کنند.

داستان دوم:

چند روز پیش یه سنگ آسمانی خیلی خیلی  خیلی بزرگ  دور از چشم  ستاره شناسان از بغل گوش زمین رد شد.

واما در مورد داستان اول:

گاز زده ای  که ما باشیم می فهمیم که یعنی چی؟این یه ماهی که گاز نداشتیم فهمیدیم تحریم یعنی چی؟محاصره یعنی چِی زلزله یعنی چی؟و خلاصه اینکه هرچی نداری هست را فهمیدیم و می دانیم که غزه ای ها چی می کشند.حیف که زبانم به فحش نمی چرخد وگرنه یه چند تا پدر سگ و پدرسوخته بار هرچی باعث و بانی این بدبختیها می کردم.

بدبختی آدمها یکی دوتا نیست .دو شب پیش فیلم مستندی از نسل کشی روآندا را دیدم که ای کاش نمی دیدم .یه مشت آدم زبون نفهم بی همه چیز یعنی "هوتوها"  ریختند سر یه عده اقلیت" توتسی" و زن و بچه و پیرمرد و مریض و سالم نکردند .همه را کشتند آن هم با بدترین وضع.با درد .آنها اعتقادی به کشتن با گلوله نداشتند بلکه با سلاح های سرد خیلی آروم و نرم گوشتشان را تکه تکه می کردند.واقعا چی می شه گفت؟

آدمیزاد تو دیگه کی هستی ؟

 

زمانی چنان ضعیف که مگس از خود پراندن نتواند وچون بزرگ شد "خردی فراموش کرده ، درشتی می کند."

 

در یک جایی از او می شنوی که "عشق تنها عشق تو را به گرمی یک سیب می کند مانوس" و در جایی دیگر از او که "عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد" .

او همان کسی است شاعری می شود  که

باز باران با ترانه     

با گهر های فراوان       

میخورد بر بام خانه"

را می سراید و عیش می کند و گاهی  تیمور لنگ می شود و  می گوید: نمی دانم چرا سلاطین برای عیش و نوش  حرمسرا می سازند و شراب می نوشوند.در حالیکه بالاترین عیش برای من آن است که با یک ضربت شمشیر سر یک نفر را از بدن جدا کنم.گاهی چنان مسحور این صحنه می شوم که در میدان کارزار به شمشیر تکیه و فواره خون از گردن بی سر را نظااره می کنم!!!!!!

گاهی سر می برد و گاهی سر می دهد.

این انعطاف انسان از شر به خیر و از خیر به شر بسیار شگفت انگیز است.او می تواند از هر کفتاری درنده تر و از هر فرشته ای مهربان تر شود.

چه کسی می تواند این جمع اضداد را بشناسد؟

و اما در مورد داستان دوم:

ای کاش این سنگ می خورد  تو سر ما آدما با این آدمیتمون.انگاری یکی از اون دور دور ها زمین با تمام  محتویاتش را دید و از حرصش یه کلوخ واسه ما انداخت.اما صد حیف که باز به ما  نخورد.ای کاش کلوخ بعدی به هدف بخورد

 

|+| نوشته شده توسط علی در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387  |
 بدون شرح

نه ظلم کن به کسی و نه زیر بار ظلم برو

|+| نوشته شده توسط علی در پنجشنبه نوزدهم دی 1387  |
 این ندار آن دار

 

 

یکی در یک مسافرت طولانی با اتول بوس عرصه بر او تنگ آمده بود اما راننده پا در یک کفش کرده بود که مستراح فقط در رستورانی که من می شناسم  هر کی هم حرف داره کافیه یه نگاهی به سبیل مبارک ما بکنه.این شد که مسافر قصه ما آنی بر سرش آمد که خود بهتر دانی .بعد از توقف اتوبوس چون تیری که از کمان آرش رها شده باشد ، بیرون پرید و بی پرسش و پاسخ با اتکا به سلاح اعقاب چند هزار ساله اش یعنی دماغ  وارد مستراح شد.در آنجا مستراح چی  را دید بر نیمکتی نشسته و چندین آفتابه در کنارش آماده آماده .فی الفور یکی از آنها گرفته به سمت مقصد روان شد که ناگاه بانگی از مرد برآمد که این آفتابه نگیر آن گیر.از آنجال که ساعت، ساعت مباحثه نبود این یکی بگذاشت و آن برداشت و در مستراح بعد مدتی سروصدا  آرام گرفت.اینجا بود که انگاری تازه از مادر متولد شد.قدری فکر کرد و به یاد حرکت مستراح چی افتاد.هر چی فکر کرد پاسخی درخور نیافت .این شد که به نزدش شد و رقمی اضافه پرداخت و گفت دلیل این نه آن را بگو.گفتا ای عزیز در هر اداره و شرکتی پشت میز نشینی می بینی که می گوید.اینجا نرو آنجا برو.این نکن آن کن.امروز برو فردا بیا.ما که به چون تویی نمی توانیم بگوییم امروز برو فردا بیا لذا اینگونه ارد می دهیم که این ندار آن دار!!!!!

حال حکایت ماست.البته همش تقصیر انوری است .می گی نه گوش کن:

این مدت که وصف حال کلاس های ضمن خدمت انوری را شنیدیم به خود گفتیم یه خانم این همه در کسب علم و دانش می کوشد پس چرا ما در این مهم نکوشیم.این شد که بعد سال ها به پیشنهاد یکی از دوستان در کلاس ضمن خدمت  آسیب شناسی اجتماعی شرکت کردم.البته یه دو سه جلسه از شروع کلاس ها گذشته بود.ولی گفتم بادا باد اگر مدرک نمی دهند لا اقل یه چیزی بارمان می شود.

ای کاش ای کاش ای کاش اینگونه فکر نمی کردم.چرا که قبل از کلاس برگه حضور و غیاب گرفتیم.همکاری که مسئول این کار بود نگاهی به قد و بالای رعنای من کرد و گفت همچه آدم( خوش تیپی)در کلاس نداشتیم.گفتم:تو فکر کن داشتی.خلاصه بعد کلی بالا پایین مافوقش اجازه داد وارد کلاس شویم.در آنجا استادی بود که از دانشگاه آورده بودندش.با یه لبخند خاصی می گفت.می خواهم حضور و غیاب کنم چرا که دفعه قبل کلی سین جین شدم از اینکه همه را حاضر زدم.چرا اینقدر اینجا با دانشگاه فرق دارد. خلاصه کلاس اینجوری سمبل شد.شاید من زمان بدی وارد کلاس شدم اما غیر از چند تا اسم جامعه شناس چیز ی نیاموختم که ندانسته باشم.آخرش هم نزدیک بود مثل همیشه کار دست خودمان بدهیم.چرا که گفت چند صباحیست که جامعه شناسی عملیاتی شده و متخصصان این فن وارد دستگاههای اجرایی شده ،تاثیرگذار شده اند.از زبان سرخ ما در رفت که :مثلا کجا؟من و منی کرد و گفت مثلا :نیروی انتظامی.یکی گفت پس این برخوردهای فیزیکی در طرح امنیت اجتماعی ،راه کار عالمانه شماهاست.بحث بالا گرفت و البته ما جاخالی دادیم و  نشستیم.به قول مازنی ها(مر سر هدامی)

بعد کلاس دوستم را خواستند و از طرف او عذر مرا خواستند که به علت  غیبت زیاد نمی توانیم برایش مدرک صادر کنیم.ایشان برود در کلاس های دیگر شرکت کند.یک نگفتند که بالاخره به هر بهانه ای اگر بر علم معلم اضافه شود خوب است.چرا که   هر دم که دل به عشق دهی خوش دمی بود.

نمی دانم چرا یاد حرف آن مستراح چی افتادم که:این ندار آن دار.البته بعدا پیام عذر خواهی فرستادند و خواستند ادامه کلاس ها را بروم.ولی اینجانب شاید هیچ وقت به کلاس ضمن خدمت نروم.چرا که در زندگی من  غرورجایگاه بخصوصی دارد.

باز هم می گم:هر چی می کشم از دست انوری می کشم.

|+| نوشته شده توسط علی در جمعه سیزدهم دی 1387  |
 چگونه یکی را فراموش کنیم

یکی از دردهای بد درمون آدمها دوست داشتن است.کار کار امروز و دیروز و فردا نبوده بلکه کار فردا و امروز و دیروز است.همیشه خدا این بن بنده خدا گرفتار این یک قلم جنس بوده است و خواهد بود .الحق هم که بدون این درد این دنیا به هیچ هم نمی ارزد.

مرد را دردی اگر باشد خوش است

درد بیدردی دوایش آتش است

خلاصه اینکه منی هم که یه نیمچه پیرهنی در این دنیای بی سر و ته پاره کرده ام هیچ چیزی جذاب تر از دوستی و رفیق پر شر و شورش یعنی عشق ندیدم.خوبه که آدم دوست داشته باشه و حتی عاشق بشه.اما به شرطها و شروطها.در این زمینه قبلا مفصل صحبت کردم و کسانی که میل خواندن دارن می توانند از اینجا رفع عطش کنند.اما اگر یه کسی را عاشقش شدیم که ارزش دوست داشتن را ندارد باید چه گلی به سرمون بگیریم.و یا خودمون آدمش نیستیم و لیاقتش را نداریم چه کار کنیم.

خدمت آن دسته از خل و چل هایی که به این مصیبت گرفتارند عرض شود که راه حلش بسیار ساده است.وقتی که ما یکی را دوست داریم و یا عاشقشیم.تصویری از او در خودآگاه و ناخودآگاه نقش می بندد به غایت زیبا و قشنگ .طوریکه ساعت ها و ساعت ها  با خیال این تصاویر گرم می شویم.همیشه یار را در بهترین تصویرش می بینیم.می گویند لیلی هم آن چنان مقبول نبوده بلکه مجنون به دلیل مجنونیتش  او را زیبا می دیده .

اگر می خواهیم به هر دلیلی یک نفر یا یک چیزی را فراموش کنیم بایستی این تصویر زیبا را در ذهنمان بشکنیم.مثلا او را به بدترین نحو ممکن به یاد آوریم.با بی رحمی تمام.مثلا اینکه او را در نظر آوریم در حالی که با همان انگشتی  که دماغ مبارک را خالی کرده دندان خود را نیز خلال می کند و یا بعد دستشویی دست خود را خوب نشسته و همینجوری با دست هم غذا می خورد.

بله به جای اینکه یار را سوار اسب بالدار تصور کنیم بایستی او را ژولیده کثیف نامرتب و خلاصه هر چی پلشتی هست در نظر آوریم،یه چند هفته بعد نتیجه اش را خواهید دید.این روش بسیار بی رحمانه اما کار ساز است.

اما خدمت آن دسته از خواننده هایی که مایل به ادامه نکته های کوچک زندگی بوده اند هم چند تا مورد آوردیم:

 

 

 

1.    اگر کسی مایل بود تو را استخدام کند حتی اگر به آن شغل علاقه نداشتی با او مذاکره کن.تا پیشنهاد کسی را نشنیده ای در را به روی فرصتهخا نبند.

2.         حتی اگر درآمدت خوب است فرزندانت را وادار کن کار کنند و بخشی از شهریه کالجشان را بپردازند.

3.         از گفتن کلمات کنایه آمیز اجتناب کن

4.         فراموش نکن در کار و روابط خانوادگی ،اعنما مهمترین چیز است.

5.         با همکلاسی های سابقت دوره مهمانی ترتیب بده.

6.         تایپ کردن را یاد بگیر.

7.         هرگز اجازه نده کسی تو را افتان و خیزان ببیند.
من مست و تو دیوانه
ما را که برد خانه

8.         هرگز مبلغی بیش از توان باختت در بورس سرمایه گذاری نکن.

9.         شریک زندگیت را با دقت انتخاب کن.95درصد خوشبختی ها و بدبختی ها ناشی از همین یک تصمیم است

10.    عادت کن چنان در حق کسان خوبی کنی که هرگز نفهمند تو بودی

11.    همیشه چیزی زیبا پیش رو داشته باش،حتی اگر یک شاخه گل مینا در یک لیوان باشد.

12.    قانون اساسی کشورت را بخوان

13.    فقط آن کتاب هایی را امانت بده که از نداشتنشان ناراحت نمی شوی

14.    به افکار بزرگ فکر کن اما از شادی های کوچک لذت ببر

15.    خواندن گزارش های مالی را یاد بگیر

16.    هر از گاهی به فرزندانت بگو که چقدر نازنیند و تو چقدر به آنها اعتماد داری

17.    از کارت اعتباری برای سهولت کارت استفاده کن ،نه برای ایجاد اعتبار

18.    روزی 30دقیقه سریع پیاده روی کن

19.    در روز تولدت برای خودت یک پیغام تبریک بگذار

20.    هرگز تقلب نکن.

|+| نوشته شده توسط علی در سه شنبه سوم دی 1387  |
 
 
بالا