تبليغاتX
روان شناسی و اجتماعی
نوشته های یک معلم
 آمار تاسف برانگیز بیسوادی در کشور

 

28 ميليون نفر از جمعيت كشور بي سوادند.

فارس: معاون آموزشي نهضت سوادآموزي كشور گفت: 28 ميليون نفر از جمعيت كشور بي سوادند كه براي زدودن محروميت بي سوادي از چهره اين طيف وسيع نياز به بستر سازي در سنين پايه دارد.

 

ادامه خبر را در  آدرس زیر بخوانید.

http://70.84.108.61/showlink.php?id=558332

 

 

از شما چه پنهون می دونستم وضع خراب اما نمی دونستم تا این حد.

28 میلیون بی سواد از 70 میلیون!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

تازه در بین مثلا باسواد ها هم داستانی وجود دارد خواندنی.

سرانه مطالعه  ایرانی ها بین 2 تا 6 دقیقه است.یعنی اینکه در سال هر ایرانی بین 2 تا 6 دقیقه کتاب می خواند!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!جل الخالق آدم می مونه پس چرا ما ها سعی در با سواد شدن داریم؟؟!!!!!!!!!!!!

من یه پیشنهاد دارم و اون اینکه اولا دست آموزش و پرورش درد نکند.دست نهضت سواد آموزی هم  درد نکند.زحمت کشیدید.معلوم نبود اگر شما نبودید چی می شد؟ولی حالا که باسواد بودن یا نبودن ما فرقی نمی کند بهتر است آموزش را تعطیل کنیم و فقط و فقط به پرورش بپردازیم.ولی مشکل اینجاست که با وجود اینکه این همه سنگ نداشتن معاون پرورشی را به سینه زدیم چرا هنوز فرد مورد نظر پیدا نشده .انشاءالله اگر پیدا شد این مشکل هم حل می شود و می رویم سر مشکل بعدی.

 

 

می گویند یکی ادعا کرد روزی 40 تا اسب را رام می کند.یه اسب وحشی برایش آوردند .برعکس سوار اسب شد .و اسب با یه حرکت به زمینش انداخت.بلند شد و خاک لباسش را تکوند و گفت این اولیش  بروید دومیش را بیاورید!!!!

 

حالا نهضت سواد آموزی خاکش را تکونده و منتظر برنامه 30 سال دومش است .می گویی نه  پس بخون:

 

معاون آموزشي نهضت سوادآموزي كشور افزود: تمام كساني كه در راستاي اجرايي كردن برنامه‌هاي اولويت دار سوادآموزي فعاليت مي‌كنند، مصصم هستند تا پايان برنامه چهارم توسعه، ميزان باسوادي به حد نصاب 6/96 درصد در رده سني 10 تا 29 سال، محقق شود.

 

حالا که بحث داغ شد حیفم اومد یه چیزی را نگم و برم.

جناب وزیر گفته :برای ترویج کتابخوانی می خواهیم سرانه کتاب هر دانش آموز را به هزار تومان برسانیم.

اگه نمی دونید بدونید که سرانه کلی هر دانش آموز که به مدرسه می دهند 700تومان است.از مدیران بپرسید ک این هفتصد تومان را می دهند یا نه ؟حالا که جناب وزیر خاک 700 تومان سرانه را تکونده حمله کرده به سرانه 1000 تومانی کتابخوانی.     به به    به به

ولی جناب وزیر :

ترسمئ نرسی به کعبه ای اعرابی

 که این ره که تو می روی به ترکستان است

حتما بعد خواندن این مطلب انوری تو دلش می که :که با با :تو که می گی از خوبی ها بگو تو دیگه چرا>؟؟؟؟؟

بایستی در جواب عرض کنم که:بابا حساب دو دو تا چهار تاست که به هاس از اتاق ریاضی و وحدانه بپرسی که چطور 1+4 می شود بی نهایت

 

 

|+| نوشته شده توسط علی در جمعه بیستم اردیبهشت 1387  |
 گوگل بگو فقط خلیج فارس
نمیدونم آدمی بدون فرهنگ و زبان خاکش چطور می تونه زندگی کنه؟

ابن سینا رو گرفتند .مولوی را هم .خزر را .

همه چیزمون و گرفتند حداقل نگذارید نام خاک و آب و ما رو بگیرند.

برید به این آدرس و امضا کنید که خلیج ما همیشه فارس است.

http://www.petitiononline.com/sos02082/petition-sign.html

|+| نوشته شده توسط علی در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387  |
 روزت مبارک معلم

می خواستم فقط یک جمله در مورد روز معلم بنویسم:

 

روزت مبارک معلم

بی حرف پیش ،بی حرف پس.اما مگر می گذارند.مگر جناب مستطاب وزیر می گذارد.

دیروز که چشمم به جمالش در خبرهای سیما روشن شد.آمده بود تا بگوید: که 40 هزار خودرو قرار است به معلم جماعت بدهیم. که با التماس هایی که به  خودروسازان کرده ایم قرار شد هیییییییییییی کمکی تخفیف هم بدهند.

این حرف وزیر را از چند باب می توان تحلیل کرد

باب نخست. ما مازنی ها ضرب المثلی داریم به عنوان"   دریا و گل کتک"یعنی اینکه دریا را با یک کلوخ چه می توان کرد؟ دآخه عزیز من حدود 2 میلیون فرهنگی داری ، 40 هزارش دیگه کدومه؟

باب دوم:اصلا این تخفیف چقدر هست که اینجور خوار و خفیفمان می کنی؟

باب سوم:چرا رسا نه ایش می کنی.به تلویزیون و دیگر مردم چه مربوط که ما می خواهیم صاحب ماشین شویم؟اونا رو سنن؟مگر وقتی شتر را با بارش می برند ما خبر دار می شویم؟

باب چهارم: کی به شما گفته مشکل ما نداشتن ماشین است؟

باب پنجم:اگه ما نخواهیم که یکی مثل شما به ما ماشین بده کی رو باهاس ببینیم؟

باب ششم:من روز معلم را به شما تبریک نمی گویم چون شما اصلا شاید معلم نباشید.راستی از کجا آمده اید؟آمدنتان بهر چه بود؟به کجا می روی احمدی عزیز نمی نمایی وطنم؟

راستی شنیدم این وزیر عزیز در تلویزیون  چیزهایی گفته که مخلصش این می شه:"این کف دست اگه مو داره بکنید."

یعنی اینکه فرهنگیان عزیز از تنور نظام هماهنگ پرداخت  هم نونی در نمی آید.بیخود شکماتون را صابون نزنید. و اما جواب من: این کشف شما نیست جناب وزیر .چیزی بگو که ما ندانیم.

نمیدونم چی بگم  ای کاش ای کاش ای کاش ، دانش آموزانم خواننده این سطور نبودند  تا زبانم را توانای سخن بود.ای کاش

 

 

|+| نوشته شده توسط علی در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387  |
 

خلیج همیشگی فارس

|+| نوشته شده توسط علی در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387  |
 همه سر جای خود.

همه سر جای خود.

تو سربازی یه اصطلاحی هیچ وقت یادم نمی ره

"جای سازمانی"

یعنی اینکه هر وقت سوت میزدند هر جا که بودی بایستی سه سوته سرجای خودت بودی. اگر نه کلاغ پر و بنشین پاشو .نه فقط برای تو بلکه برای همه.تا همه یادشان باشد که جایشان در صف کجاست.که در نظام تشویق برای یک نفر هست و تنبیه برای همه.درست مثل دنیای خودمان!!!!!!

می گویند از 9 ژاپنی یک نفرشان باهوش و بقیه متوسطند اما از هر 10 ایرانی نه تایش باهوش و یکی متوسط است.

اما چرا ما جهان سومیم و آنها جهان اول؟

دلایلش زیاد می تواند باشد.خیلی از این دلایل را از صدا و سیما و رسانه های دولتی می بینیم و می شنویم.عباراتی همچون

"دشمنان کوردل"

"تلاش مذبوحانه مشتی ......"

"منافقین"

"دوستان ساده دل"

وووووو

البته شاید یه دلیل دیگری هم داشته باشد و آن این است که ژاپنی به امثال من که چهارتا مطلب روانشناسی خوندیم پول می دهند تا فرد باهوششان را شناسایی کنم و سپس روی او سرمایه گذاری کرده و بر طبق استعدادش به او مسئولیت می دهند.اما ما ایرانی ها می چرخیم و می چرخیم تا مسئولیت را به فرد متوسط دهیم و بقیه با انواع و اقسام انگ ها کنار گذاشته می شوند.

لذا این می شود که کار و بار امثال من کساد می شود .تصمیمات نابخردانه گرفته می شود که بعد از اینکه گندش در آمد تصمیم دوم نابخردانه نیز .

و باز و باز و باز.

الله وکیلی در همین آموزش و پرورش ما ملاکهای  استخدام یک معلم چیست؟در مصاحبه ها چه از ما پرسیدند؟چه چیز ما را سنجیدند؟

اصلا کدام نخبه ای حاضر است با این شرایط در اینجا کار کند؟(حالا نخبه ای چون من استثنا را کنار بگذارید.)

این سیستم اصلا نخبه و آموزش  و کیفیت نمی پذیرد .تنها چیزی را ارزش میدهد که بتواند با 10 انگشتش بشمارد .

می گویید نه ! به بریده روزنامه زیر نگاه کنید.

 

              معلمان مازاد دبستانی معلم ورزش می شوند!!!!!!!!!

 

این مطلب را از خروار ها هفته نامه و فصلنامه و هزار کوفت و زهر مارینامه ها ی بی خاصیتی گرفتم که هر روز بر روی میز آقای مدیر می رود و بدون هیچ خواننده ای به انبار.اسم روزنامه را هم نمی دانم.

این سیستم که انسانها سر جای خود نباشند تنبیهی دارد برای همه که در دنیا تشویق برای یک نفر هست و تنبیه برای همه .دود این حماقت ها به چشم همه ماست.

 

|+| نوشته شده توسط علی در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387  |
 هیجان

 

 

آدمها همه یه جورند.دنبال هیجان.توی این چندین و چندسالی که از خدا عمر گرفتم نشد که ببینم یه نفری که اصلا دنبال هیجان نباشد.اما همه به یه اندازه خواهان هیجان نیستند.درواقع آدمها از این نظر سه دسته اند.

 

۱-آدمهایی که سطح هیجان پذیریشان کم است. اینها کسانی هستند که طالب زندگی آرامی هستند.همانهایی هستند که باشنیدن یک هیچ میشوند کدر و عبور مگس از باغچه تنهایی را میشنود.

 

۲-آدمهایی که سطح هیجان پذیریشان متوسط است.یعنی اینکه نه کم و نه زیاد.اینها شبیه 50 درصد دیگر اجتماع هستند و معمولا مشکلی ندارند.

۳-آدمهایی که سطح هیجان پذیریشان بالاست.اینها با چیزهای عادی ارضاء نمی شوند.مثلا اگر فرد نوع اول با دیدن عکس مار 10 تا به ضربان قلبش اضافه می شود.این گروه با دیدن داینوسور زنده داخل حیاط خو نه شون این اتفاق برایشان می افتد.

این گروه از افراد کسانی هستند که رکورد می شکنند و کارهای محیرالعقول انجام می دهند.اسامی بسیاری از آنها را در کتاب رکوردهای گینس می بینیم.چتربازند و بالاخره شاید سنگنوردند.

 

 

این سری به پاسداشت زحمات بی شائبه مان .مدیر یکی از مدارس ما را به ارتفاعات کلاردشت برد.جایی بسیار زیبا و بهشتی. جای شما خالی

کوه ، جنگل، رودخانه و دره .

زلفشه  رمه و مه.

 

در کلاردشت همه آنچه که بشود در این دنیا زیبایی نامید، بود.در آنجا بود که متوجه استعداد نهفته خود در سنگ نوردی شدم.که مثل بسیاری از استعدادها در من نهفته  بود.می گویید نه!!!!!!! به این عکس نگاه کنید.

به نظر شما این آقایی که ما باشیم جزو کدام دسته از افراد فوق هستند.

 

 

 صادقی هم منتظر باشد ببیینم چی پیدا می کنم.

 

|+| نوشته شده توسط علی در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387  |
 

حافظه سازا ۱

ما تا چه حد می توانیم به خاطراتمون اعتماد کنیم؟

ما آدمها یه چیزایی از خاطرات مثلا کودکی یادمونه اما وقتی از آن با  دوستانمون صحبت می کنیم.آنها یا یادشون نیست یا می گویند اصلا همچه چیزی نیست و یا اینکه اینجوری نیست .بلکه اونجوریست.

پس  ما تا چه حد می  توانیم به خاطرات گذشته مون اعتماد کنیم؟ا

ین موضوع خصوصا در مورد شاهدان دادگاه بسیار مهم است.آیا ذهن ما خاطر ات را دستکاری می کند؟

وقتی جمله یا داستانی را می شنویم،اغلب آنرا توصیف ناقصی از یک رویداد واقعی به حساب می آوریم و سعی می کنیم با استفاده از دانش عمومی خود آن را کامل کنیم.مثلا وقتی کسی می گوید:"بطری که شکست،بچه تمام شب گرسنه ماند."به احتمال زیاد استنباط ما به سمت  بطری شیر می رود  نه نوشابه .این استنباط را به یاد  اندوخته های خود از جمله می افزاییم .بنابر این یاد انددوخته های ما چیزی فراتر از اطلاعات دریافتی در بر دارد.علت این است که ما دوست داریم شنیده ها و حتی دیده های خود را در مورد جهان تبیین کنیم.این تمایل هنگام خواندن کتابهای درسی قویتر است.خلاصه اینکه به این قدرت ذهن انسان حافظه سازا گفته می شود.

همانطوری که گفتم  استنباط می تواند بر یاد اندوخته ها ی صحنه های دیداری نیز اثر بگذارد.مثال زیر این گفته را ثابت می کند:

به آزمودنیها فیلمی از تصادف دو اتومبیل نشان داده شد.و سپس از به یاد مانده های آنان آزمون به عمل آمد.سوال مربوط به سرعت اتومبیل ها به  دو صورت پرسیده شد.

از گروه اول پرسیدند :وقتی  اتومبیل ها  به هم کوبیدند چه سرعتی داشتند؟

از گروه دوم هم پرسیدند:وقتی اتومبیل هم به هم خوردند چه سرعتی داشتند؟

گروه اول سعی می کردند خاطره را طوری تعریف کنند که حادثه شدید تر جلوه کند اما گروه دوم چنین نکردند چون به هم خوردن در مقابل به هم کوبیدن به تصادف خفیفق تری اشاره دارد.

در دادگاه وکلا و دادیار ها سعی می کنند از این خاطره سازی انسان ها به نفع خود استفاده کنند.

با این حساب فرق بین واقعیت و استنباط بسیار سخت خواهد بود و حتی چیزهایی که به آنها مطئنیم نیز می تواند جای حرف داشته باشد.

بنده خواستم خاطراتی از سفر برایتان بگویم گفتم قبل از خواندن آنها این مقاله را بگذارم تا زیاد از عجایبی که می گویم تعجب نکنید.در کلاس هم وقتی بعضی از دانش آموزان از خاطرات من تعجب می کنند در آخر کلاس می گویم.یه جنبه هایییش واقعیت و چیزکهایی هم خیال است.

کسانی هم که می خواهند در مورد بحران هویت چیزی بدانندکتابهای زیر را بخوانند یا  بروند به أرس های زیر

http://www.aftab.ir/articles/social/youth/c4c1134398123p1.php

http://www.rawanshenasi.de/Magalat/pande-howyaat.pdf

http://www.iranculture.org/dabirkhane/ravabet/viewpajohesh.php?id=49

http://www.iranwomen.org/MAG/shora/8/13.htm

http://www.kanoonandisheh.com/articles/dinzendegi/001620.php

http://www.mianeh.net/fa/articles/?aid=79

http://radiozamaaneh.com/idea/2008/04/post_287.html

http://www2.irib.ir/radio/Javan/javanan/matn3.asp

 

 

 

جوان و بحران هويت

نويسنده: دكتر محمد رضا شرفي

انتشارات: سروش - 1379

مبانی نظری هویت و بحران هویت(محمد ملاعباسی)

مبانی نظری هویت و بحران هویت، (به اهتمام) علی اکبر علیخانی، پژوهشکده علوم انسانی و اجتماعی جهاد دانشگاهی، قطع وزیری، تهران،1383، 430 صفحه.

 

 

هويت

   نویسنده : مطهره کشاورز _ سپيده قادری

موضوع : هویت و ارتباط آن با دوره نوجوانی

 

عنوان اثر :  ويژه گيهاي رشد رواني در دوره نوجواني، بحران هويت در غربت و كشاكش فرهنگي

موضوع :  پزشکي و سلامت

نويسنده  :  محمد راه رخشان

 



۱ Cons trructive memory

۲زمینه روان شناسی .هیلگارد

۳ زمینه روان شناسی .هیلگارد

|+| نوشته شده توسط علی در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387  |
 چه کسی این ستون ها را به سقف آسمان زده است.

 

سفر چیز خوبیست.پر از سختی ها.غر غر و لجبازی بچه ها وووو.خصوصا سفرهایی که من می روم.سفرهایی طولانی با رانندگی و خستگی های زیاد .اما این سختی برای من بسیار شیرین است.همه به من می گویند که بابا با یه بلیط هواپیما برو سفر خارجه کیفش را ببر اما برای من سفر زمینی   به  جای جای این سرزمین کهن بسیار جالبتر است.خارجش را هم شاید محض رفع کدی بعدا بروم.

در مورد این سفر حرف های زیادیست که  خواهم زد .فعلا این دو عکس پیشکش.

|+| نوشته شده توسط علی در جمعه شانزدهم فروردین 1387  |
 باز هم سفر

باز هم عزممان جزم شد تا سفر کنیم.

فردا

البته نه به چین و ماچین بل به دور دیار خودمان .

از اینجا میرم تهران  قم کاشان نطنز اصفهان یزد و بعد از دل دشت کویر عبور خواهم کرد به سمنان . در شبی تاریک  تا تجربه ستاره های کویر را نیز داشته باشم.

سفر بخیر بگید.

اگر برگشتی باشد حتما برایتان خواهم نوشت

دلتون آب

|+| نوشته شده توسط علی در پنجشنبه هشتم فروردین 1387  |
 در ماندگی آموخته شده

 

روزی روزگاری یه روانشناس البته نه از نوع پیزوری و حرف مفت زنش بلکه از نوع اصلش یه سگ بینوای از همه جا بی خبری را داخل قفس کرد.این قفس دوقسمت داشت (یعنی دو اتاق).به قسمتی که سگ نشسته بود برق وصل شد.سگه مثل فشنگ پرید اون طرف.بعدش برق اتاق اول قطع و اتاق دوم برق داده شد.سگه پرید اتاق اول.دوباره جای برق را عوض کردند سگه هم سریع اتاقش را عوض کرد.خلاصه هی سگه را اینور و اونور می کردند.بعد مدتی به هر دوطرف برق داند.سگ بیچاره اینور می پرید، برق. اونور می پرید، برق. بالا می پرید برق. پایین می اومد برق.چپ برق. راست برق.بعد مدتی تلاش خیلی آروم رفت گوشه قفس کز کرد.

برق را قطع کردند تکون نخورد .وصل کردند. تکون نخورد یه اتاقه کردن تکون نخورد دواتاقه کردند.تکون نخورد ضعیف کردند،تکون نخورد.قوی کردند، تکون نخورد.اینقدر قوی کردند که جونش بالا اومد اما دریغ از یک سانت حرکت.

در روان شناسی به این حالت می گویند "درماندگی آموخته شده"یعنی اینکه گاهی اینقدر مشکلات زیاد و تحمل کم می شود که انسان از هر گونه کوششی باز می ماند و حساسیتش را از دست می دهد تا بمیرد.البته اگر به او کمک نشود.

از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون  معلمی که ما باشیم دور از جونمون  چپ رفتیم تبعیض راست رفیم تحقیر بالا رفتیم تکفیر پایین اومدیم تهدید.لذا درمانده درمانده شدیم . گفتیم چه کاریه .اصلا ما را سنن .اگر بیل می زنیم بهتره زنمین خودمون را بیل بزنیم.

مرا چه کار به این که فرزاد کمانگر معلم را می خواهند اعدام کنند.

مرا چه کار به اینکه به احتمال یه کمی بیشتر از یقین امسال هم مثل پارسال زبانم لال شاید نظام هماهنگ پرداخت شاید پرداخت نشود.

مرا چه کار به اینکه بعد 4 سال ایران ما (به قول حداد عادل)ژاپن اسلامی نشد.

مرا چه کار به اینکه پول نفت سر سفر نیامد.

مرا چه کار به اینکه سیمان شده 7500 تومان

مرا چه کار به اینکه آپارتمان متری 000 320 تومانی پارسال امسال شده 800000 تومان.

مرا چه کار به حرف های بیگانگان. حرف فقط حرف تلویزیون ایران که می گوید:همه جا امن و امان است.آسوده بخوابید.

مرا چه کار..

لذا این شد که پوست کرگدن خریدیم و گوشه عزلت گزیدیم.

 

|+| نوشته شده توسط علی در دوشنبه پنجم فروردین 1387  |
 نوروز 87

باز می آید پرستو نغمه خوان

باز می سازد در اینجا آشیان

بار دیگر عید آمد.صمیمانه و از ته دل فقط یک جمله:

عید مبارک

و اما بعد بد ندیدم تا پست سال نوی پارسال را تکرار کنم:

 

سال نو را به همه تبریک می گویم .نه فقط به فارسی زبانان بلکه به تمامی انسانها چراکه این رسم خوشایند در محدوده تنگ قوم و قبیله و ملت نمی گنجد .این رسم،ثروت  همه آدمیزادگان است.

امید وارم  صلح ،خنده ، خواب، تفکر  و امید ره آورد انسان سال 85 باشد.

 

یه تکه جالب که نمی دانم از کیست:

 

"بشريت تا‌كنون درباره صلح و عشق و برادري زياد حرف زده, اما تا مي‌توانسته, كشته, غارت كرده و ويراني به بار آورده است. ما هنوز قادر به آفريدن انسان واقعي نشده‌ايم؛ انساني كه دوست بدارد, بيافريند, نغمه ساز كند و جشن شور بيافريند. زندگي فرصتي مغتنم است, اما انسان به شكل بيمار گونه‌اي همه تلاش خود را براي نابودي اين فرصت ارزنده به كار گرفته است! ما مي‌توانستيم روي زمين بهشتي بيافرينيم, محسود فرشتگان شويم؛ اما آنچه را كه بوجود آورده ايم, جهنمي است كه بي محابا مي‌سوزاند و خاكستر مي‌كند.ما سازندگان سوهان روح و تقديس گران خشونت‌ايم. اگر اميدي به بقاي بشريت باشد, فقط در محو كامل جنگ از عرصه گيتي است. در غير اينصورت, اين جنگ آخرين جنگ بشر است؛ نه سومين, بلكه آخرين جنگ, زيرا بشريتي براي جنگ بعدي باقي نمي‌ماند.

عشق صلح و صفاست. اما از آنجا كه ما دنيايي پر از جنگ و نفرت درست كرده ايم, حالا ديگر لازم است براي صلح و صفا و عشق نيز بجنگيم. جامعه ساخته دست بشر, پديده‌اي دوست داشتني نشده است.بنابراين, اين يك جنگ است, نبايد باشد, ولي هست. عاشقانه زيستن مستلزم نبردي بي‌امان با جامعه زشت و پلشت است. جامعه‌اي كه ما خود و با دستان خود به وجودش آورده‌ايم.ما بايد براي عشق و براي دنيايي دوست داشتني بجنگيم."

باز هم سالی جدید در حال امدن است و 85 با تمام زشتی ها و زیباییهایش دارد غزل خداحافظی را می خواند.

همیشه در سال جدید از خود می پرسم آیا به رستگاری نزدیکتر شده ایم ؟به گمانم پاسخ بسیار ساده باشد.بشریت امانت دار خوبی نبوده است و این امانت خسته و درد آلود و زخمی  هر روز بدتر از دیروز است.با خود می گویم: ای کاش ای کاش ای کاش" آسمان بار امانت " را می کشید نه ما.

آدمی تا دلت بخواهد حرف می زند از عشق از دوستی از صلح از عدالت و از مهرورزی اما تا بخواهی نفرت است تا بخواهی دشمنی است تا بخواهی بی عدالتی ست و تا بخواهی عداوت.در 85 نیز چون سال های پیش از کشته پشته ساختند.دست ها بریده و چشم ها در آوردند.آری  کاشکی آسمان بار امانت را می کشید.

ما منتظر جنگ سومیم .این جنگ سوم اسم با مسمایی نیست.چرا که این "آخرین جنگ" است آخرین آخرین.

این دنیا دنیاییست که بایستی برای صلح  نیز جنگید!!!!!و این تناقض سوالی بد پاسخ است که در این دنیا هر چیز لطیفی را به سختی می دهند.با خود می گویم چه خوب بهشتی می شد این دنیا اگر حرص نبود نفرت نبود تعصب نبود وطن نبود سر زمین نبود قوم نبود   . فقط زندگی بود و زمین عشق بود وعشق.عشق بود و عشق.عشق بود و عشق. و عشق مزه ای بود ملس بر زندگی زمینی.  آخرش هم به گمانم عشق به فریادمان برسد. که سرزمین جنگ می اورد اما زمین صلح و عشق مزه.

 

می گویند روزی این سرزمین دیار جشن و شادی بود طوری که به هر بهانه ای مردم با جشنی به استقبال شادی می رفتند اما امروز از آن همه شادی و جشن فقط نوروز مانده و بس .ترسم این است که این را نیز به باد دهیم.

کاش ما همه موجودات زمینی در کنار مادرمان زمین آرام می گرفتیم.من نمی فهمم چرا همه بهشت را منتظریم در صورتی که کار جهنمی می کنیم.چرا از این دنیا بهشتی نسازیم.چه خوب می شد این دنیا اگر انسانی می شدیم که می توانست" دوست بدارد, بيافريند, نغمه ساز كند و جشن شور بيافريند."و من هنوز همچون سال ها پیش آن نمی شود را انتظار می کشم.حتی وقتی که دیگر نباشم.

نمی دانم چرا همیشه ای جور وقت ها یاد شعری زیبا از  احمد شاملو می افتم.خواندن این شعر و دنیای زیبایی که ترسیم می کند به من آرامش می دهد که امیدوارم برای شما هم همینطور باشد:

روزی ما دوباره کبوتر هایمان را پیدا خواهیم کردو مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت.

روزی که کمترین سرود بوسه است

و هر انسان برای هر انسان برادریست.

روزی که دیگر در های خانه شان را نمی بندند

قفل افسانه ایست

وقلب برای زندگی بس است.

روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است

تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی.

روزی که آهنگ هر حرف زندگیست

تا من به خاطر آخرین شعر رنج جستجوی قافیه نبرم.

روزی که هر لب ترانه ایست تا کمترین سرود بوسه باشد.

روزی که تو بیایی برای همیشه بیایی

و مهربانیبا زیبایی یکسان شود.

روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم....

و من آن روز را انتظار می کشم

حتی روزی که دیگر نباشم.

اگر دنیا این چنین که شاملو گفته بشود چه می شود.

می گویند روزی مردی پیاله ماست به دریا می زد فضولی از او پرسید: چه می کنی؟گفت:دوغ درست می کنم.فضول گفت :ای خل، مگر می شود؟گفت:نمی شود ولی اگر بشود چه می شود.

 

 

مطالب بالا پیام نوروزی من در پایان  سال 85 بود عجیب اینکه در پایان سال 86 نیز آش همان آش هست و کاسه همان کاسه .  طوریکه مطالب فوق اصلا قدیمی به نظر نمی آیند!!!!!!!!!

با تمام اینها

نـــــــوروزتان پــــــــــیروز

 

|+| نوشته شده توسط علی در پنجشنبه یکم فروردین 1387  |
 سبد خرید کالا

صبح اول صبحی معاون یه برگه جلوم گذاشت که امضاش کنم.ما هم که هیچ وقت حال خوندن این جور چیزا رو نداریم خواستیم بامضاییم اما نمیدونم چی شد که گفتیم چی هست؟عرضه داشت که:سبد کالاست.دو تا 8 تومان از حقوقت کم می کنند .چند تا بن خرید سی و نمیدونم چند تومانی بهت می دهند.

که چی بشه؟

که جنس های بنجول و از تاریخ گذشته تعاونی های مصرف تموم بشه.

چرا 16 از ما کم می شه؟

برای اینکه به 36 برسه.

برگه را امضا نکرده رفتم و در جواب نگاه متعجب معاون غرغر کنان گفتم:گرچه جواب ابلهان خاموشیست اما برای این دل بیصاحاب شده هم که شده باهاس بگم این یک فحش است بدتر از فحش خواهر مادر و  بدتر از همه اینکه حرف و اعتراض ما هم مثل تف سربالا دوباره می افته روی ما.

من نمیدونم کدام مغز نابغه ای همچه طرح خلاقانه ای داده.واقعا به هیچ راه دیگری نمی شد معلم و قشر کارمند را تحقیر کرد.د آخه انیشتین!!!!!!!!! هرچی فکر می کنم این  مخ معیوب و از تاریخ گذشته من  نمی تونه قضیه  دو تا 8 تومان کم شدن را بفهمه.همونجوری که کسی غیر از انیشتین نتونسته از نسبیت سر در بیاره.

وقتی افراد خبره به خاطر جناح بازی کنار گذاشته ومسئولیت ها را به هر  ننه من قمری می دهند نباید بیشتر از این انتظار داشت.اینها چون سر از کار در نمی آورند مجبورند به توصیه هر خاله و عمه ای گوش دهند غافل از اینکه اداره امورمملکت با توصیه عمه و خاله نمی شود.

زیاده جسارت است   علی

 

این هم نامه ای معروف از امیر کبیر برای ناصرالدین شاه ضل الله

 

متن نامه:

قربانت شوم

الساعه که در ایوان منزل همشیره همایونی به شکستن لبه نان مشغولم خبر رسید که

شاعزاده موثق الدوله حاکم قم را که به جرم رشاء و ارتشاء معزول کرده بودم به توصیه

عمه خود ابقا فرموده  و سخن هزل بر زبان رانده اید.فرستادم اورا تحت الحفظ به تهران

 بیاورند تا اعلیحضرت بدانند که اداره امور مملکت با توصیه عمه و خاله نمی شود.

زیاده جسارت است  تقی

 

|+| نوشته شده توسط علی در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386  |
 
 
بالا